یک سره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. سَ ر) (ق مر.)<BR>۱- سراسر، از ابتدا تا انتها.<BR>۲- به کلی، تماماً.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. سَ ر) (ق مر.) ۱- سراسر، از ابتدا تا انتها. ۲- به کلی، تماماً.
کردن (~. کَ دَ) (مص م.) تمام کردن، به اتمام رساندن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یکسره . [ ی َ / ی ِ س َ رَ / رِ ] (ص نسبی، ق مرکب ) مجرد. تنها. منفرد و بدون همسر. (ناظم الاطباء). ◄ تنها برای یک سر. برای رفتن تنها بی بازگشت . مقابل دوسره . (یادداشت مؤلف ). ◄ کاملاً. بالمره . (یادداشت مؤلف ) : یا دوستی صادق یا دشمنی ظاهر یا یکسره پیوستن یا یکسره بیزاری . منوچهری . ◄ یک طرفه . یک طرفی . فیصله یافته . تمام شده . - یکسره شدن ؛ پایان یافتن و بر کسی قرار گرفتن کار : نوشتند نامه به هر کشوری به هر نامداری و هر مهتری که شد ترک و چین شاه را یکسره به آبشخور آمد پلنگ و بره . فردوسی . - یکسره کردن ؛ به نحوی خاتمه دادن کاری را: با شمشیر دوسره کار را یکسره کنیم .(یادداشت مؤلف ). قطع و فصل کردن . به انجام رساندن .از حالت بلاتکلیفی درآوردن . ◄ یک بارگی . (ناظم الاطباء). یک باره و یک بارگی . (آنندراج ) (برهان ). یکسر. یکرهه . تماماً. از سر تا بن . سراسر. سرتاسر. از ابتدا تا انتها. (یادداشت مؤلف ) : گل صدبرگ و مشک و عنبر و سیب یاسمین سپید و مورد به زیب این همه یکسره تمام شده ست نزد تو ای بت ملوک فریب . رودکی . کمان گروهه ٔ زرین شده محاقی ماه ستاره یکسره غالوکهای سیم اندود. خسروانی . جهان را کند یکسره زیر پی بباشد سزاوار دیهیم کی . دقیقی . عنان را بپیچید بر میسره زمین شد چو دریای خون یکسره . فردوسی . همه یکسره نیز جنگ آوریم بدو دشت پیکار تنگ آوریم . فردوسی . جهانی پر از داد شد یکسره همی روی برگاشت گرگ از بره . فردوسی . چو نان را بخوردن گرفت اردشیر بیامد همانگه یکی تیز تیر نشست اندر آن پاک فربه بره که تیر اندر آن غرق شد یکسره . فردوسی . شکر جست و بادام و مرغ و بره که آرایش خوان کند یکسره . فردوسی . بیاراست با میمنه میسره تو گفتی زمین کوه شد یکسره . فردوسی . دشوار جهان گشته بر او یکسره آسان و آسان جهان بر دل بدخواهش دشوار. فرخی . دگر نخواهم گفتن همی سرود و غزل که رفت یکسره مقدار و قیمت سرواد. لبیبی . گرد کردند سرین محکم کردند رقاب رویها یکسره کردند به زنگار خضاب . منوچهری . در این بیم بودند و غم یکسره که گشتاسب زد ویله ای از دره . اسدی . فکندندشان تن به ره یکسره سرانْشان زدند از بر کنگره . اسدی (گرشاسب نامه ص ٢٢٧). کار جهان همچو کار بیهش و مستان یکسره ناخوب و پر ز عیب و عوار است . ناصرخسرو. هرگز ملکی ملک به بیگانه نداده ست شو نامه ٔشاهان جهان یکسره برخوان . ناصرخسرو. از دیدن دگردگر آیینش دیگر شده ست یکسره آیینم . ناصرخسرو. خلق همه یکسره نهال خدایند هیچ نه برکن از این نهال و نه بشکن . ناصرخسرو. میش و بز و گاو و خر و پیل و شیر یکسره زین جانور اندر بلاست . ناصرخسرو. دشمن عدلند و ضد حکمت اگرچند یکسره امروز حاکمند و معدل . ناصرخسرو. چونکه به جای تو دراین چرخ پیر خلق به جان یکسره ناایمن است . ناصرخسرو. به درگاه ما یکسره سر نهید هلاک سر خویش بر در نهید. نظامی . ◄ مستقیماً. مستقیم . (یادداشت مؤلف ) : بدین سان گرانمایه های سره فرستاد با قاصدی یکسره . نظامی . ◄ دو دوست که دارای یک فکر و اندیشه باشند. ◄ یک باره و یک دفعه . (ناظم الاطباء). ◄ نقشه ای از نقشه های قالی . (یادداشت مؤلف ). ◄ در بیت زیر ترکیب یکسره شدن ظاهراً به معنی همدست شدن و برابر شدن آمده است . یکی شدن . یکسان شدن (در عمل و کار) : آنچه دزدان را رای آمد بردند و شدند بُد کسی نیز که بادزد همی یکسره شد. لبیبی (از تاریخ بیهقی ). ◄ همگی . جملگی . همه . بدون استثناء. (یادداشت مؤلف ) : همه یکسره کدخدای دهید زن و مرد بر مهتران بر مهید. فردوسی . سپه یکسره دست برداشتند نیایش از اندازه بگذاشتند. فردوسی . سپه یکسره پیش سام آمدند گشاده دل و شادکام آمدند. فردوسی . یکسره میره همه باد است و دم یکدله میره همه مکر و مری ست . حکیم غمناک . بهانه قضا و قدر دان و بس همه بیش و کم یکسره در قضاست . ناصرخسرو. آنها کجا شدند و کجا اینها زین بازپرس یکسره دانا را. ناصرخسرو. آزاد و سرفرازی چون سرو غاتفر بر خواجه زادگان سمرقندیکسره . سوزنی . زانکه جهان یکسره گردد خراب گر ببری سلسله ٔ آسمان . خاقانی . هر سر مه به برج تو بچه ٔ نو برآورد یکسره برج او شود قصر دوازده دری . خاقانی . دور فلکی یکسره بر منهج عدل است خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل . حافظ.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی