یک دیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک دیده . [ ی َ / ی ِ دی دَ / دِ ] (ص مرکب ) یک چشم . واحدالعین : این هفت قواره ٔ شش انگشت یک دیده ٔ چاردست و نه پشت . نظامی . ◄ (ق مرکب ) به اندازه ٔ یک دیده . پر و مملو. لفظ یک برای تعیین مقدار بود اگر کم باشد و اگر بیش باشد، بیش چون یک چمن و یک بیابان آهو که در این معنی کثرت ملحوظ است . (آنندراج ) : یک دیده خواب راحت سیمایم آرزوست بی طاقتی به مذهب من آرمیدگی است . جلال اسیر (از بهار عجم ج ٢ ص ٥٠٩). و رجوع به یک چشم شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی