یک تیغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (ص مر.)<BR>۱- متحد در جنگ.<BR>۲- (عا.) یک دست، یکسره.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (ص مر.) ۱- متحد در جنگ. ۲- (عا.) یک دست، یکسره.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک تیغ. [ ی َ / ی ِ ] (ص مرکب، ق مرکب ) سراپا. سراسر.گویند: یک تیغ سیاه است ؛ یعنی هیچ خال و خجک از رنگ دیگر ندارد. (از یادداشت مؤلف ). یکدست . یکسره . مطلق . (فرهنگ لغات عامیانه ). ◄ متحد. متفق . - یک تیغ شدن ؛ متحد شدن . متفق شدن : با یکدیگر بیعت کرده بودندو به دفع او یک تیغ شده . (جهانگشای جوینی ). - یک تیغ کردن ؛ کنایه از راست و درست و برابر و هموار کردن . (برهان ) (آنندراج ). کنایه از راست و درست کردن . (انجمن آرا). راست و درست کردن . هموار و برابر نمودن . (ناظم الاطباء) : به دو تیغ او ز ذوالفقار و سنان کرده یک تیغ همچو تیر جهان . سنایی (از آنندراج ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی