یک باره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. رِ) (ق.)<BR>۱- یک دفعه، یکبار.<BR>۲- ناگهان.<BR>۳- به کلی، تمامی، همه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. رِ) (ق.) ۱- یک دفعه، یکبار. ۲- ناگهان. ۳- به کلی، تمامی، همه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک باره . [ ی َ / ی ِ رَ / رِ ] (ق مرکب ) منسوب به یک بار. (ناظم الاطباء). یک دفعه . (یادداشت مؤلف ). یک بار : به جولان و خرامیدن درآمد باد نوروزی تو نیز ای سرو روحانی بکن یک باره جولانی . سعدی . - کار یک باره ؛ کاری که یک بار بیشتر نکنند. (ناظم الاطباء). - کار یک باره کردن ؛ کار را تمام کردن . کاری را چاره کردن . یک طرفه کردن کار. یک سو کردن کار. یک سره کردن کار را : هر آن کس که او تاج شاهی بسود بر آن تخت [ طاقدیس ] چیزی همی برفزود مرآن را سکندر همه پاره کرد ز بیدانشی کار یک باره کرد. فردوسی . مباش ایمن و گنج را چاره کن جهانبان شدی کار یک باره کن . فردوسی . ◄ بالکل . به کلی . بالتمام . کلاً. از همه روی .(یادداشت مؤلف ) : دیوار و دریواس فروگشت و درآمد بیم است که یک باره فرودآید دیوار. رودکی . سه حاکمکند اینجا یک باره همه دزد میخواره و زن باره و ملعون و خسیسند. منجیک . بدو گفت اولاد مغزت ز خشم بپرداز و بگشای یک باره چشم . فردوسی . چو شیروی بر تخت شاهی نشست کمر بر میان کیانی ببست چنان شد ز بیهوده کار جهان که یک باره شد نیکوییها نهان . فردوسی . شهنشاه باید که بخشد بر اوی چه یک باره زو دور شد رنگ و بوی . فردوسی . اگر بخت یک باره یاری کند بر این طبع من کامگاری کند. فردوسی . خونشان همه بردارد یک باره وجانشان واندرفکندباز به زندان گرانشان . منوچهری . و نیز یک باره خلق را بی طاعتی به بهشت مفرست . (منتخب قابوسنامه ص ١٦٩). یک باره شوخ دیده و بی شرم گشته ایم پس نام کرده خود را قلاش شوخ و شنگ . سوزنی . سوبه سو می فکند و می بردش کرد یک باره خسته و خردش . نظامی . یک باره بیفت از این سواری تا یابی راه رستگاری . نظامی . که صاحب حالتان یک باره مردند ز بی سوزی همه چون یخ فسردند. نظامی . درآمد ز در دیده بانی بگاه که غافل چرا گشت یک باره شاه . نظامی . قوت جور جهان و پیری و ضعف بدن این سه حالت مرد را یک باره مضطر می کند. سلمان ساوجی . ◄ همه با هم . متفقاً. همگی : خود و دیو و پیلان پرخاشجوی به روی اندرآورد یک باره روی . فردوسی . برآشفت [ افراسیاب ] با نامداران تور که این دشت جنگ است یا بزم سور بکوشید و یک باره جنگ آورید جهان بر بداندیش تنگ آورید. فردوسی . گاه است که یک باره به غزنین خرامیم از دست بتان پهنه کنیم از سر بت گوی . فرخی . ◄ قطعاً. (یادداشت مؤلف ) : بیوفایی کنی و نادان سازی تن خویش نیستی ای بت یک باره بدین نادانی . منوچهری . ◄ بلاانقطاع و پشت سرهم . (یادداشت مؤلف ). ◄ بالمره . پاک . (یادداشت مؤلف ). اصلاً : هرکه اندر موسم گل همچو گل میخواره نیست آن چنان پندار کو خود در جهان یک باره نیست . کمال الدین اسماعیل . ◄ نتیجةً. مآلاً : گر بنگ خوری چو سنگ مانی بر جای یک باره چوبنگ می خوری سنگ بخور. سعدی . ◄ تارةً. (از منتهی الارب ). ناگهانی . اتفاقی . دفعةً. ناگهان : نه پرخاش بهرام یک باره بود جهانی بر آن جنگ نظاره بود. فردوسی . بفرمود تا هر بوق و کوس و دهل که داشتند و صنج و اسفیدمهره یک باره بزدند. (اسکندرنامه ). یک باره دلش ز پا درافتاد هم خیک درید وهم خر افتاد. نظامی . چو گفت اینها میان خلق شیرین بشد جوش دلش یک باره تسکین . نظامی . یک باره به ترک ما بگفتی زنهار نگویی این نه نیکوست . سعدی . ◄ به کلی . به طور دائم : جز یاد تو در خاطر من نگذرد ای جان با آنکه تو یک باره ام از یاد بهشتی . سعدی . - به یک باره ؛ ناگهان . دفعةً. تارةً : همان تشنه ٔ گرم را آب سرد پیاپی نشایدبه یک باره خورد. نظامی . بفرمود تا لشکر آشوفتند به یک باره نوبت فروکوفتند. نظامی . پریرخ ز درمان آن چیره دست از آن تاب و آن تب به یک باره رست . نظامی . - ◄ کاملاً. به تمامی : روا نیست خلقی به یک باره کشت . سعدی . - ◄ به کلی . به طور قطع : فرزند به درگاه فرستاد و همی داد بر بندگی خویش به یک باره گوایی . منوچهری . رو رو که به یک باره چونین نتوان بودن لنگی نتوان بردن ای دوست به رهواری . منوچهری .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی