یوغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یوغ . (اِ) یغ. آن چوبی بود که بر گردن گاو نهند یعنی بندوق . (لغت فرس اسدی ). چوبی که بر گردن گاو زراعت و گاو گردون گذارند. (ناظم الاطباء) (برهان ) (از انجمن آرا). چوبی که بر گردن گاو قلبه نهند. به هندی جو نامند. (از آنندراج ). چوبی است که برزیگران بر گاو بندند به وقت زمین شکافتن . (فرهنگ اوبهی ). سَمیق . اُرْعُوّة. ربقه . جُغْ در تداول جنوب خراسان : همی گفت با او گزاف و دروغ مگر کاندر آرد سرش را به یوغ . ابوشکور بلخی . ور ایدون که پیش تو گویم دروغ دروغ اندرآرد سرم را به یوغ . ابوشکور بلخی . چنانکه بینی تاول نکرده کار هگرز به چوب رام شودیوغ را نهد گردن . اورمزدی . تو را گردن دربسته به یوغ وگرنه نروی راست با سپار. لبیبی . ای آدمی به صورت جسم و به دل ستور بر گردن تو یوغ من است و سپار هم . ناصرخسرو. ای همه قول تو نفاق و دروغ پیش دنیا تو گردن اندر یوغ . سنایی . چو یکی گاو سروزن شده ای جسته از یوغ و ز آماج و سپنج . سوزنی . به پیش کوهه ٔ زین برنهاده ایر چو یوغ سوار گشته بدان مرکبان رهوارم . سوزنی . آفتاب و مه چو دو گاو سیاه یوغ بر گردن ببیندشان الاه . مولوی . گاو گر یوغی نگیرد می زنند هیچ گاوی کو نپرد شد نژند؟ مولوی . صبح ؛ یوغ آماج . سَمیق ؛ چوب یوغ که بر گردن گاو نشیند. (منتهی الارب ). - یوغ بندگی ؛ کنایه است از قبول اطاعت و عبودیت . (یادداشت مؤلف ).
یوغ . (اِخ ) (اصطلاح نجوم ) نام سعد بلع یکی از منازل قمر به لغت سغد و خوارزم . (از آثارالباقیه ص ٢٤٠).