یوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یوز. (اِخ ) نام کویی به بلخ . (یادداشت مؤلف ).
یوز. (ترکی، عدد، ص، اِ) کلمه ٔ ترکی است به معنی صد، و از این کلمه است «یوزباشی » و «یوزلک ». (از یادداشت مؤلف ). و رجوع به صد و یوزلک و یوزباشی شود.
یوز.(اِ) جانوری شکاری کوچک تر از پلنگ که بدان مخصوصاً شکار آهو و مانند آن کنند. (ناظم الاطباء) (از برهان ).قضاع . اکشم . کشم . شکیمة. کثعم . (منتهی الارب ). جانوری شکاری که به سبب جستجوی شکار بدین اسم نامیده شده است . (انجمن آرا) (از آنندراج ). فهد. (دهار) (نصاب الصبیان ) (منتهی الارب ). جانوری وحشی که برای شکار تربیتش کنند. چشمش سرخ است و خالهای سیاه بسیار بر بدن دارد.زمینه ٔ آن زرد است و از گوشه ٔ چشم او یا از همه ٔ اطراف چشمان او قسمتی سیاه است . و آن به دوستی پنیر و پرخوابی مثل است . ویه . پارس . ابوسهیل . ابوالحکیم . ابومعاویه . (یادداشت مؤلف ). یوز یا یوزپلنگ پستانداری است از راسته ٔ گوشت خواران و از تیره ٔ گربه ها که دارای اندامهای کشیده و بلندی است و به همین جهت می تواند به سرعت بدود. رنگ زمینه ٔ بدنش حنایی رنگ است که مانند پلنگ دارای لکه ها و نقاط تیره ای نیز می باشد و صورتش دارای موهای انبوهی است . ساختمان بدن یوزپلنگ حدفاصل بین ساختمان بدن گربه ها و سگهاست . پنجه هایش مانند گربه به ناخنهای تیزی ختم می شود، ولی برخلاف گربه در موقع استراحت و یا راه رفتن ناخنها جمع و مخفی نمی شوند بلکه همیشه ظاهرند. این حیوان در تمام آسیا (من جمله ایران ) و آفریقا منتشر است . یوزپلنگ به زودی اهلی می شود و با انسان انس می گیرد. به همین جهت سابقاً آن را جهت شکار آهو و گوزن تربیت می کردند. جثه ٔ این حیوان کمی از پلنگ کوچک تر است ولی ارتفاع آن به مناسبت درازی دست و پایش از پلنگ بیشتر است : یوز را هرچند بهتر پروری چون یکی خشم آورد کیفر بری . رودکی . یکی چاره سازد بیاید به جنگ کند دشت نخجیربر یوز تنگ . فردوسی . سگ و یوز در پیش و شاهین و باز همی راند بر دشت روز دراز. فردوسی . به نخجیر کردن به دشت دغوی ابا باز و یوزان نخجیرجوی . فردوسی . همی کردنخجیر با یوز و باز برآمد بر این روزگاری دراز. فردوسی . نشستنگه و مجلس و میگسار همان بازو شاهین و یوز شکار. فردوسی . با یوز رود کس به طلب کردن آهو آنجای که غریدن شیران نر آید. فرخی . راست گفتی یکی شکاری بود پیش یوز امیر شیرشکر. فرخی . ز بیم تیرش کُه گشت بر پلنگان چاه ز بیم یوزش هامون بر آهوان شد تنگ . فرخی . خسرو اندر خیمه و بر گرد او گرد آمده یوز را صید غزال و باز رامرغ شکار. فرخی . وز دگر سو درآمدند به کار شرزه یوزان چو شیر شرزه و نر راست گفتی مبارزان بودند هریکی جوشنی سیاه به بر. فرخی . همی فکند به تیر و همی گرفت به یوز چو گردباد همی گشت بر یمین و یسار. فرخی . کف یوز پر مغز آهوبره همه چنگ شاهین دل گودره . عنصری . بدوان از بر خویش و بپران از کف خویش بر آهوبچه یوز و بر تیهوبچه باز. منوچهری . چون پره تنگ شد نخجیر را در باغی راندند که در پیش کوشک است و افزون از پانصد و ششصد بود که به باغ رسید و به صحرا بسیار گرفته به یوزان و سگان و امیر بر خضرا بنشست و تیر می انداخت و غلامان در باغ می دویدند و می گرفتند به یوزان و سگان و سخت شکاری رفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥١٣). ز بدخواه ایمن شود وز ستم چو از چنگ یوز آهو اندر حرم . اسدی . شدی شست فرسنگ در نیم روز به آهو رسیدی سبک تر ز یوز. اسدی . مر باز جهان را به تن تذروی مر یوز طمع را به دل غزالی . ناصرخسرو. زین پس نکند شکار هرگز نه باز و نه یوز روزگارم . ناصرخسرو. بر مرکب شاهان نامور یوز از بس آمد هنر به کوه و صحرا پیغمبر میر است یوز او را بر مرکب میر است طور سینا. ناصرخسرو. از طاعت میر است یوز وحشی ایدون به سوی خاص و عام والا. ناصرخسرو. و او [ افریدون ] دین ابراهیم پذیرفته بود و پیل و اشتر و یوز را مطیع گردانیده . (نوروزنامه ). وز پی صید آهوی خوش پوز چشمها پر ز سرمه کرده چو یوز. سنایی . یوززان فخر که شد درخور نخجیرگهش بعد از این کبر پلنگان بود اندر سر او. ادیب صابر. برکند از دهان یوز به قهر کلبتین دوشاخ آهو ناب . سوزنی . لشتند آستان بزرگان و مهتران چون یوز پیر لشته به لب کاسه ٔ پنیر. سوزنی . از شیر فلک روی مگردان که حوادث بر خصم تو آموخته چون یوز و پنیراست . انوری . گورچشمی که بر تن یوز است از پی شیر نر ندوخته اند. خاقانی . دولت شاه جهان را گر میان بندی چو گور دولت آید بر پی ات چون یوز بر بوی پنیر. رضی الدین نیشابوری . و آهوانگیز آن ختن بودند آهوان را به یوز بنمودند. نظامی . چنین چند را کشت تانیمروز چو آهوی پی کرده را تند یوز. نظامی . یوز از شره دیدن نخجیرهمه تن چون پروین چشم گشته و از خونخوارگی چشم او به سان دیده ٔ کبک و خروس مسکن خون شده و چون چشم میخواره و جلاد رنگ لعل بدخشان گرفته و به شکل اطفال سرمه از چشم او بر رخ فرودآمده . گفتی شبه در زر ترکیب کرده اند و یا بر ورق گل زرد خط بنفشه گون کشیده اند. و خالهای مشکین چون پشیزها بر پیکر زرین او گفتی بر توده ٔزعفران مهره های عنبرین برنهاده و یا حریر دیناری به مداد منقط کرده اند. (از تاج المآثر). هرکه او شاهباز این سر نیست زین طریقت جهنده چون یوز است . عطار. قرعه بر هرکو فتادی روز روز سوی آن شیر او دویدی همچو یوز. مولوی . قوت سرپنجه ٔ شیری برفت راضی ام اکنون به پنیری چو یوز. سعدی (گلستان ). تو پار گریختی چو آهو و امسال بیامدی چو یوزی . سعدی . ای گرگ نگفتمت که روزی بیچاره شوی به دست یوزی . سعدی . بدان مرد کُند است دندان یوز که مالد زبان بر پنیرش دو روز. سعدی . بسیاری از این جانوران نیز که می آوردندی ... و وجوه به حسب عدد جانور به شمار خود بستدندی و معین نه که چگونه و چند است و چه مقرر گشته بدان واسطه زیادت جانور و یوز می رسانیدند و نیز ضبط نکرده که چند جانور دارند. (تاریخ غازانی ص ٣٤١). چنان اندیشید که اول فرمود که یکهزار جانور و سیصد قلاده یوز کفاف است ... و هرکس را به مقدار آنکه از این یکهزار جانور و سیصد قلاده یوز در عهده ٔ اوست مقرر گردانیده . (تاریخ غازانی ص ٣٤٣). چون حساب کردند آنچه جهت این مقدار از جانور و یوز مقرر شده و علوفه و علفه ٔ آن جماعت و طعمه و اولاغ و مایحتاج داخل آن به نیمه ٔ آنچه پیش از این مجری بود و ثلث این جانور نمی آوردند نمی رسید... و این زمان بی زحمت هر سال یکهزار و سیصد قلاده یوز می آورند و می سپارند. (تاریخ غازانی ص ٣٤٤). یاد از تن همچوشیرش ای دل کم کن که نه یوز این پنیرم . اوحدی . عالمت یوز پای در دام است واعظت مرغ دانه در منقار. اوحدی . نشگفت اگر به قوت بخت تو یوزبان از قرص آفتاب دهد یوز را پنیر. ابن یمین . سَنّة؛ یوز ماده . هوبر؛ بچه ٔ یوز. (منتهی الارب ). - سال یوز ؛ سال پلنگ . پارس ئیل . از سالهای دوازده گانه ٔ ترکان پس از بقر و پیش از خرگوش : از ابتدای پارس ییل که سال یوز بود واقع در شعبان سنه ٔ تسع و ثلاثین و ستمائه (٦٣٩ هَ . ق .) تا انتهای مورین ییل که سال اسب ... (جامعالتواریخ چ بلوشه ص ٢٥٥). در پاییز پارس ئیل سال یوز واقع در ذی الحجه ٔ سنه ٔ احدی و خمسین ... (جامعالتواریخ رشیدی ). - یوزواری ؛ مانندیوز. همچون یوز : کرد روبه یوزواری یک زغند خویشتن را شد به در بیرون فکند. رودکی . - امثال : خردمند را هست روشن چو روز که سگ را نمایند ادب پیش یوز. ؟ (از امثال و حکم دهخدا). مثل یوز . (امثال و حکم دهخدا). ◄ سگ شکاری که به بوییدن شکار را پیدا می کند. (از برهان ) (ناظم الاطباء). سگ خرد که کبکی را که در سوراخ است در پی فرستند تا کبک را از سوراخ به درآورد و آن به سبب جستن بود. (از فرهنگ اوبهی ) (از لغت فرس اسدی ) (از فرهنگ جهانگیری ). توله . ◄ بلوط سبز. نوعی درخت . (یادداشت مؤلف ).