یوخه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یوخه . [ ی ُ خ َ / خ ِ ] (ترکی، اِ) نان تنک . (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از آنندراج ). کاک . کعک . رقاقه . (از یادداشت مؤلف ). یخه . یخا.
یوخه . [ خ َ / خ ِ ] (اِ) رسیدن به منتهای شهوت تمتع و هنگام تمتع. (از برهان ) (از آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ) : گرچه بدم مرد زیر میره در آن حال همچو زن غر شدم ز یوخه ٔ رعنا. سوزنی (از فرهنگ جهانگیری ). اما این کلمه دگرگون شده ٔ «ربوخه » است . در شعر سوزنی نیز «ربوخه » باید خواند. (یادداشت لغت نامه ).