یم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یم . [ ی َ ] (ضمیر) (از: ی + م ضمیر) ضمیر شخصی متصل اول شخص مفرد در حالت فاعلی، مخصوص فعلهایی که ماده ٔ مضارع آنها به الف یا واو ختم شده باشد، مانند می گشایم، بگویم . (از یادداشت مؤلف ). ◄ ضمیر متصل به معنی «م » که به آخر اسم هایی که با الف و یا واو تمام شده اند درمی آید، مانند عصایم و گیسویم . (ناظم الاطباء). ضمیر «م » است که در حالت اضافه مانند همه ٔ کلمه های مختوم به مصوتهای «الف » و «و»، یایی برای ظهور کسره ٔ اضافه به آخر مضاف افزوده می شود، مانند: عصای «من »، گیسوی «من »، که در «ام » می شود: عصایم، گیسویم . این «ی » در آخر کلمه های مزبور در هنگام جمع مانند: دانایان، مهرویان و موارد دیگر نیز افزوده می شود، بنابراین «یم » مرکب است از «ی » + «م » ضمیر. ◄ (فعل ) صورت دیگر فعل ربطی «اَم » در آخر کلمات «نه، که، چه »: نیم، چیم، کیم و نیز کلمات مختوم به الف و واو مصوّت مانند دانایم و خوشرویم، که الف به «ی » بدل شده است . (از یادداشت مؤلف ).
یم . [ ی َم م ] (ع اِ) دریا و در استعمال فارسی به تخفیف آید. (از آنندراج ). دریا و دریای بی نهایت عمیق . (ناظم الاطباء). دریا. (ترجمان القرآن جرجانی ص ١٠٨). بحر. یَمَم . ج، یُموم . (یادداشت مؤلف ). دریا. ج، یموم، ایمام . (مهذب الاسماء). دریایی که ساحل آن دیده نشود. (ناظم الاطباء) (از معجم البلدان ). دریایی که ژرفای آن دانسته نشود، به عربی بحر است، و یم نام سریانی آن است و برخی گویند هر دریا و آب جمعشده را گویند. (از الجماهر ص ١٤٠). به لغت سریانی دریاست . (از المعرب جوالیقی ص ٣٥٥). خلیل درباره ٔ یم گفته است که دریایی است که ژرفا وکرانه های آن دریافت نشود و در اینکه یم به معنی دریاست اختلافی نیست و این کلمه به زبان سریانی بر دریا اطلاق می شود. ولی در تنزیل (قرآن ) برخلاف نظر خلیل بر هر آب محتملاً اطلاق شده است : «فأخذناه و جنوده فنبذناهم فی الیم » (قرآن ٤٠/٢٨)؛ فراگرفتیم او را و سپاه او را کشتیم ایشان را در دریا. (کشف الاسرار). و غرق فرعون در دریای احمر روی داد که اکنون در شهر قلزم است ... و عبرانیان آن را بحر سوف یا بردی می نامند... و باز در قرآن کریم آمده است : «فاذا خفت علیه فألقیه فی الیم » (قرآن ٧/٢٨)؛ چون بر او ترسی او را بر دریاافکن . (کشف الاسرار). و این ناگزیر یا رود نیل و یا یکی از شعب آن است که به عین شمس مستقر فرعون منتهی می شود... ابوریحان با دلایل دیگر از قرآن کریم ثابت می کند که «یم » آنچنان دریایی نیست که خلیل وصف کرده است . رجوع به الجماهر صص ١٤٠-١٤١ شود. صاحب تاج العروس آرد: در صحاح و روایت زجاج به معنی مطلق دریاست و لیث افزوده است : دریایی که قعر و سواحل آن درک نشود و بعضی آن را به معنی لجه ٔ دریا گفته اند و ازهری گوید یم را بر دریایی که آب آن شور و تلخ باشد اطلاق کنند و هم آن را به معنی رود بزرگی که آب آن شیرین باشد نیز به کار برند: «و أمرت أم موسی حین ولدته و خافت علیه فرعون أن تجعله فی تابوت ثم تقذفه فی الیم ». آن رود نیل در مصر است که آب آن شیرین است و خدای عزوجل فرماید: «فلیلقه الیم بالساحل ». (قرآن ٣٩/٢٠). و برای آن ساحلی قائل شده و همه ٔ اینها دلیل بر بطلان گفتار لیث است که آن را دریایی بی ساحل می داند و گوید به قعر آن نرسند. یم تثنیه و جمع مکسر و جمع سالم نداردو برخی پندارند کلمه ٔ «یم » سریانی است و اصل آن یمابوده سپس آن را به صورت «یم » معرب کرده اند. (از تاج العروس ). ◄ رود بزرگ . (ناظم الاطباء). گاه کلمه ٔ یم بر نیل مصر اطلاق شده است، زیرا سرزمین مصر دریایی بوده و سپس آب آن به سبب انباشته شدن آن از خاک به زمین فرورفته و هفت شعبه یا نهر به جای مانده واین در کتب اوایل معروف است . (از الجماهر ص ١٣٩). ◄ کبوتر دشتی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
یم . [ ی َم م ] (ع مص ) به دریا انداخته شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ فروگرفتن دریا کناره را. (منتهی الارب ). ◄ غالب شدن دریا مر ساحل را و برآمدن بر آن . (ناظم الاطباء).