یمک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یمک . [ ی ِ م َ ] (ترکی، اِ) در ترکی خوردنی را گویند. (برهان ).
یمک . [ ی َ م َ ] (اِخ ) نام ملک پادشاه (یمک ) را گویند و آن ملک به حسن معروف است . (ازرشیدی ). ◄ نام شهری و ولایتی است حسن خیز.(از ناظم الاطباء) (برهان ) (از آنندراج ) : مفکن به غمزه بر دل مجروح من نمک وز من به قبله سر مکش ای قبله ٔ یمک . (منسوب به سوزنی ). ساحتت از شاعران پر اخطل و فضل و جریر مجلست از ساقیان پر اخطی و آی و یمک . انوری .
یمک . [ ی َ م َ ] (اِخ ) نام پادشاهان ایغور. (از برهان ). پادشاهان ایغور تاتارستان را نامند. (ناظم الاطباء). لقب پادشاهی است از ترکستان . (فرهنگ رشیدی ).