یمنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یمنی . [ ی َ م َ ] (اِخ ) محمدبن ابراهیم بن عبداﷲ استرآبادی یمنی . از راویان بود و در گردآوری حدیث به خراسان و شام و جزیره رفت و احادیث بسیاری گرد کرد. او ازابوالعباس سراج و جز وی حدیث شنید. ابوسعد ادریسی حافظ و جز او از وی روایت دارند. (از لباب الانساب ).
یمنی . [ ی َ م َ ] (ص نسبی ) منسوب به یمن . (ناظم الاطباء) : من با تو چنانم ای نگار یمنی خود در غلطم که من توام یا تو منی . (منسوب به ابوسعید ابی الخیر). ترکیب ها: - ادیم یمنی . باد یمنی . بُرد یمنی . سهیل یمنی . عقیق یمنی . ◄ پارچه ٔ منقش الوان که در یمن می سازند. (ناظم الاطباء).
یمنی . [ ی ُ نا ] (ع ص، اِ) دست راست . یمین . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (دهار). تأنیث ایمن . مؤنث یمین . راست . دست راست از دو دست تن آدمی . (یادداشت مؤلف ). ◄ سوی راست . (یادداشت مؤلف ).