یمانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یمانی . [ ی َ ] (اِخ ) عمربن محمدبن عبدالحکم، مکنی به ابوحفص . از زهاد متصوفه و از اوست :کتاب قیام اللیل و التهجد. (از فهرست ابن الندیم ).
یمانی .[ ی َ ] (ص نسبی ) منسوب به یمن . (ناظم الاطباء). منسوب به یمن که نام ملکی است معروف و الف در لفظ یمانی عوض از یای مشدد است، پس یمانی به تشدید یاء گفته نشود مگر در هنگام جمع بستن . (از آنندراج ) : شعری به سیاقت یمانی بی شعر به آستین فشانی . نظامی . - باد یمانی ؛ بادی که ازجانب یمن وزد : سنگ و گل را کند از یُمن نظر لعل و عقیق هرکه قدر نفس باد یمانی دانست . حافظ. و رجوع به ترکیب باد یمن در ذیل یمن شود. - بُرد یمانی ؛ پارچه ٔ کتانی که در یمن می بافتند : ز برد یمانی و تیغ یمن دگر هرچه بد معدنش در عدن . فردوسی . چون زر مزور نگر آن لعل بدخشیش چون چادر گازر نگر آن برد یمانیش . ناصرخسرو. شب به سر ماه یمانی درآر سر چو مه از برد یمانی برآر. نظامی . برآری دست از آن برد یمانی نمایی دستبرد آن گه که دانی . نظامی . گفت گوگرد پارسی خواهم به چین بردن ... و آبگینه ٔ حلبی به یمن و برد یمانی به فارس . (گلستان ). - برق یمانی ؛ برق یمان . برق که از جانب یمن جهد : دور جوانی گذشت موی سیه شد سپید برق یمانی بجست گرد نماند از سوار. سعدی . ورچه برانی هنوز روی امید از قفاست برق یمانی بجست باد بهاری بخاست . سعدی . و رجوع به ترکیب «برق یمان » در ذیل یمان شود. - تیر یمانی ؛ تیر منسوب به یمن . تیر ساخت یمن : ز خون دشمن او شد به بحر مغرب جوش فکند تیر یمانیش رخش بر عمان . عنصری . - تیغ یمانی ؛ یمانی تیغ. شمشیر تیزو آبدار ساخت یمن : فرخ یمین دولتی، زیبا امین ملتی وز بهر ملت روز وشب، تیغ یمانی در یمین . فرخی . - جزع یمانی ؛ مهره ٔ یمانی . مهره ٔ سلیمانی . سنگی است سیاه و سفید و خالدار. (یادداشت مؤلف ) : خطخط که کرد جزع یمانی را بوی از کجاست عنبر سارا را. ناصرخسرو. همه کوه و دشت است لعل بدخشی همه باغ و راغ است جزع یمانی . فریدون بن عکاشه . - ستاره ٔیمانی ؛ سهیل . (یادداشت مؤلف ) : ولدالزناست حاسد منم آنکه طالع من ولدالزّناکُش آمد چو ستاره ٔ یمانی . نظامی . می خواند نشید مهربانی بر شوق ستاره ٔ یمانی . نظامی . - سهیل یمانی ؛ سهیل ستاره ای است روشن در جانب جنوب، اهل یمن اول بینند او را. (مهذب الاسماء) : سهی سروم از ناله چون نال گشته سهی مانده از غم سهیل یمانی . محمد عبده . و رجوع به سهیل شود. - شِعرای یمانی ؛کوکبی است روشن از قدر اول در صورت فلکی کلب اکبر، و آن را شعرای عبور نیز نامند. (از جهان دانش ). و رجوع به مدخل شِعرای یمانی شود. - عقیق یمانی ؛ عقیق که در یمن به دست می آید : چند از او سرخ چون عقیق یمانی چند از او لعل چون نگین بدخشان . رودکی . نگردد چو یاقوت هرگز بدخشی نه سنگ سیه چون عقیق یمانی . فرخی . - لعل یمانی ؛ لعلی که از یمن می آورده اند. - ◄ کنایه از لب لعل گون معشوق است : دیده ها در طلب لعل یمانی خون شد یارب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان . حافظ. - یمانی اصل ؛ که اصل از یمن دارد. که در اصل از مردم یمن است : یگان یگان حبشی چهره ٔ یمانی اصل همه بلال معانی، همه اویس هنر. خاقانی . - یمانی تیغ (تیغ یمانی ) ؛ شمشیر منسوب به یمن . (از ناظم الاطباء). شمشیر آبدار و برانی که قدیم در یمن می ساختند: در کف شاه آن یمانی تیغ را آسمان مکی فسان آمد به رزم . خاقانی . یمانی یکی تیغ زهرآب جوش حمایل فروهشته از طرف دوش . نظامی . - یمانی رخ ؛ که رخساری زیبا چون مردم یمن دارد : حبشی زلف و یمانی رخ و زنگی خال است که چو ترکانْش تتق رومی و خضرا بینند. خاقانی . ◄ اهل یمن . از مردم یمن .(یادداشت مؤلف ) : ابه اذان ایمان آورد و یمانیان همچنین . (مجمل التواریخ والقصص ).
یمانی . [ ی َ نی ی ] (ص نسبی ) منسوب به یمن . (منتهی الارب ). یمانیة. منسوب به یمن . گویند: رجل یمانی . (از ناظم الاطباء). - سیف یمانی ؛ شمشیر یمانی . (مهذب الاسماء). و رجوع به یمن شود. ◄ نوعی شمشیر. (نوروزنامه ).