یلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یلی . [ ی َ ] (حامص ) چگونگی یل . پهلوانی و دلیری و دلاوری . شجاعت و جنگاوری : کنون چنبری گشت پشت یلی نباشم همی خنجر کابلی . فردوسی . ببندید یکسر میان یلی ابا گرز و با خنجر کابلی . فردوسی . به نستوه فرمود تا برنشست میان یلی تاختن را ببست . فردوسی . هنر هست و مردی و تیغ یلی یکی یار چون مهتر کابلی . فردوسی . ببستم میان یلی بنده وار ابا جادوان ساختم کارزار. فردوسی . سلاح یلی باز کردی و بستی به سام یل و زال از دوک چادر. فرخی . و رجوع به یل شود.
یلی . [ ی َ لی / ی َل ْ لی ] (اِ) یللی . بانگ و فریادی که در حالت مستی و یا هنگام رسیدن خبر خوش می نمایند. (ناظم الاطباء). رجوع به یللی شود. ◄ به زیر آمدن چیزی از چیزی و اندیشه از دل . (از احوال و اشعار رودکی ذیل ص ١٠٩٠) : ز اسب یلی آمد آن گه نرم نرم تا برند اسبش همان گه گرم گرم . رودکی .