یلاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یلاق . [ ی ِ ] (اِخ ) ایلاق . نام شهری است به ترکستان . (لغت فرس اسدی نسخه ٔ خطی نخجوانی ) : الا رفیقا تا کی مرا شقا و عنا گهی مرا غم یغما گهی بلای یلاق . زبیبی (از لغت فرس اسدی ).
یلاق . [ی َ ] (ترکی، اِ) سفال شکسته ای که در آن به سگ و گربه آب و خوراک دهند. (ناظم الاطباء). سفال شکسته را گویند که در آن اطعمه و اشربه به سگ و گربه دهند. (برهان ) (آنندراج ). ◄ یلاغ . رجوع به یلاغ شود.
یلاق . [ ی ِ ] (اِخ ) رشیدی گوید: نام پادشاهی است از ترکان و این نام ترکی است . (از ناظم الاطباء) (برهان ) (آنندراج ) : تو راست ملک جهان و تویی سزای ثنا چگونه گویم مدح سماک و وصف یلاق . خاقانی .