یقینی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یقینی . [ ی َ ] (ص نسبی ) منسوب به یقین و حکماً و البته و از روی علم و دانایی و به طور اطمینان و تحقیق . (ناظم الاطباء). حتمی : امور یقینی ؛ امور قطعی . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به یقین شود. ◄ (اصطلاح منطق ) اعتقادی بود جازم مطابق .اعتقاد جازم مرکب بود از تصدیقی مقارن تصدیقی دیگر به امتناع نقیض تصدیق اول . (از اساس الاقتباس ص ٣٦٠).
یقینی . [ ی َ ] (اِخ ) عمادزاده . متوفی به سال ٩٧٦ هَ . ق . او راست دیوانی به ترکی . (یادداشت مؤلف ).
یقینی . [ ی َ ] (اِخ ) لاهیجانی . قاضی عبداﷲ. از شعرای قرن دهم هجری و از مردم لاهیجان گیلان بود و همانجا درگذشت . ابیات زیر از اوست : یک سخن نشنیدم از وی پیش مردم تا به کی هر زمان نقل دروغی از زبان او کنم . # ای خوش آن شبها که با افسانه میلی داشتی درددل می گفتم و افسانه می پنداشتی . (از آتشکده ٔ آذر ص ١٦٨). و رجوع به فرهنگ سخنوران شود.
مترادف و متضاد واژهدان
حتمی، قطعی، محقق، مسلم اعتقادی، باوری