یغلق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یغلق . [ ی َ ل ِ ] (ترکی، اِ) یغلغ. تیر پیکان دار: به دست بندگانت در کمان شد ابر نیسانی که از وی یغلق و یاسج همی بارید چون باران . مجیر بیلقانی . بر یغلقت ز بچه ٔ سیمرغ شش پر است گرچه ملوک جز تو در این عرصه دیگرند. مجیر بیلقانی . در زهره ٔ روس رانده زهراب کانداخته یغلق پران را. خاقانی . گوییا کمان در دست بندگانت ابر نیسانی بود که از او باران یغلق و یاسج می بارید. (راحةالصدور راوندی ). کمان گشته ز سهم یغلقت چرخ دوان گرد جهان افغان گرفته . ؟ (از راحةالصدور راوندی ). در نظرگاه راست اندازی یغلقش را به موی شد بازی . نظامی . هنوزش پَرّ یغلق در عقاب است هنوزش برگ نیلوفر در آب است . نظامی . دوان آمدش گله بانی به پیش شهنشه برآورد یغلق ز کیش . سعدی (بوستان ).