یشک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یشک . [ ی َ ] (اِ) دندان بزرگ بود از آن ِ ددان . (لغت فرس اسدی ). چهار دندان بزرگ پیشین بهایم و سباع . (یادداشت مؤلف ). ناب و دندان بزرگ جانوران سبع و وحشی . (ناظم الاطباء). دندان بزرگ شیر و فیل و گرگ و اسب و سگ که به عربی ناب و به هندی کچلی وکیلا گویند. (غیاث ) (آنندراج ) (انجمن آرا). دندان نیش را گویند و آن را به تازی ناب خوانند. (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ اوبهی ) (برهان ) : یشک نهنگ دارد دل را همی خشاید ترسم که ناگوارد کایدون نه خرد خاید. رودکی . یکی زشترو بود و بالا دراز سر و گردن و یشک همچون گراز. فردوسی . نتوان جست خلافش به سلاح و به سپاه زانکه نندیشد شیر یله از یشک گراز. فرخی . پیل قوی تن ز یشک یاری خواهد تو ز دو بازوی خویش خواهی یاری . فرخی . آن کجا تیغش بر کرگ فرود آرد یشک آن کجا گرزش بر فیل فروکوبد یال . فرخی . نهیب هیبت او صید زنده بستاند ز یشک پیل دمان و ز چنگ شیر عرین . فرخی . مظفری که به اندیشه کین تواند توخت ز پیل آهن یشک و ز شیر آهن خای . فرخی . بسپاریم دل به جستن جنگ در دم اژدها و یشک نهنگ . عنصری . به زخم پای ایشان کوه دشت است به زخم یشک ایشان دشت شدیار. عنصری . سر زانو بسان فرضه ٔ تیر از او آویخته خرطوم پیلان دو یشک آهنین بینی مر او را زده آن یشک را برپای ایوان . روزبه لاهوری . خطا شد خشت و آمد خوک چون باد به دست و پای خنگ شه درافتاد به تندی زیر خنگ اندر بغرید بزد یشک و زهارش را بدرید هنوز افتاده بد شاه جهانگیر که خوک او را بزد یشک روانگیر. (ویس و رامین ). چو تاریک غاری دهن پهن باز دو یشکش چو شاخ گوزنان دراز. اسدی . دو گوشش چو دو پرده پهن و دراز برون رسته دندان چو یشک گراز. اسدی . همه یشک خرطوم پیلان زند چو خشت دلیران و خم کمند. اسدی . دو دندانش از یشک پیلان فزون بیفکند پیشش چو عاجین ستون . اسدی . به آتش خرسندی یشکش بسوز بر در پرهیزش بر دار کن . ناصرخسرو. دهر ترا می به یشک مرگ بخاید چاره ٔ آن ساز خیره ژاژ چه خایی چاره ندانم ترا جز آنکه به طاعت خویشتن از مرگ و یشک او برهایی . ناصرخسرو. چنگل شیر آمد شمشیر شیر یشکش چون تیر تو با هیبت است . ناصرخسرو. در خواب عدوی تو نبیند شب جز چنگ پلنگ و یشک اژدرها. مسعودسعد. این سست پنجه گشته از آن بازوی قوی وان کندیشک مانده از آن خنجر یمان . مسعودسعد. از درازی وعده ٔ امید فرسوده شود پیل را خرطوم و دندان شیر را چنگال و یشک . سوزنی . بر سبیل رشوت آرد پیش تو گاه طعان بر طریق فدیت آرد پیش تو گاه ضراب رنگ چشم و گور سم و زاغ بال و مار پوست کرگ شاخ و پیل یشک و ببر چنگ و شیر ناب . عبدالواسع جبلی . ریگش چو نیش کژدم و سنگش چو یشک مار زین طبع راعقوبت و زان عقل را فغان . سیدحسن غزنوی . سر شمشیر او برنده ٔچنگال شیر آمد سر پیکان او سنبنده ٔ یشک گراز آمد. امیرمعزی . ◄ نیشتر و یا ابزاری مانند آن . (ناظم الاطباء). ◄ شبنم . (از ناظم الاطباء) (برهان ). به این معنی پشک است و یشک مصحف آن می باشد. (یادداشت لغتنامه ). ◄ (ص ) خالص و بی آمیغ و بی غش . (برهان ) (ناظم الاطباء).