یسل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یسل . [ ی َ س َ ] (ترکی، اِ) جناح لشکر. (ناظم الاطباء). یسال . فوج . (آنندراج ). پره ٔ فوج . (غیاث ). صف چهارتا چهارتا. صف . (یادداشت مؤلف ). - یسل بستن ؛ صف بستن . (یادداشت مؤلف ) : چرخچیان لشکر ظفرقرین ... در کنار اردو یسل بسته پیش نیامدند. (عالم آرا). لشکری منهزم از راکب او چون نشود که ز شوخی همه جا فوجی از او بسته یسل . سنجر کاشی (از آنندراج ). - یسل کشی ؛ حمله . هجوم بر سر کسی . (یادداشت مؤلف ). - یسل کشیدن به سر کسی ؛ در تداول عامه، به قصد زدن یا دشنام گفتن به شتاب به سوی کسی رفتن . با خشم و غضب برای گفتن الفاظی درشت و خشن یا مطالبه ٔ امری صعب به سوی او رفتن . (یادداشت مؤلف ). یَسَر کشیدن .
یسل . [ ی َ س َ ](اِخ ) گروهی از قریش ظواهر مکه . (یادداشت مؤلف ).