یسع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یسع. [ ی َ س َ ] (اِخ ) صاحب سجلماسة از خاندان مدرار که عبیداﷲ مهدی امام و پیشوای علویان افریقا یا مؤسس سلسله ٔعبیدیان را به امر خلیفه ٔ عباسی زندانی کرد. رجوع به مقدمه ٔ ابن خلدون ص ١١ و کامل ابن اثیر ج ٨ ص ١٨ شود.
یسع. [ ی َ س َ ] (اِخ ) ابن عیسی بن حزم ... غافقی جیانی اندلسی، مکنی به ابویحیی، از مورخان بزرگ و دانشمندان نامی علم قرائت بود. او به مصر رفت و نخست در اسکندریه و سپس در قاهره اقامت گزید و برای صلاح الدین ایوبی کتابی گرد آورد و نام آن را «المغرب فی محاسن مغرب » نهاد. یسع نخستین کسی است که در منبرهای عبیدیان به ایراد خطابه در دعوت مردم به سوی بنی عباس پرداخت . خطبای دیگر می ترسیدند وجرأت ایراد خطابه نداشتند. صلاح الدین ایوبی او را گرامی می داشت و گفتار و شفاعت او را می پذیرفت . یسع به سال ٥٧٥ هَ . ق . در مصر درگذشت . (از اعلام زرکلی ).
یسع. [ ی َ س َ ] (اِخ ) نام پیغمبری است و او یسعبن اخطوب است که شاگرد الیاس (ع ) بود و پس از او به پیغمبری رسید و به نام ابن العجوز شناخته می شود و آن اسم اعجمی است که «ال » بر سر آن آمده ولی بر امثال آن مانند یعمر و یزید نمی آید مگربه ضرورت شعر. و با دو لام به صورت للیسع خوانده شده است . (منتهی الارب ). یسع و لوط دو پیغمبرند و هردو عجمی و معربند. (از المعرب جوالیقی ص ٢٩٩) : پند لقمان و سرگذشت یسع دین و دل در ورع بری ز طمع. سنایی .