یساق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یساق . [ ی َ ] (ترکی، اِ) جنگ . (غیاث ) (از آنندراج ) : خفتان و زره ز تیغ و تیرش دل کسب نکرد در یساقت . نورالدین ظهوری (از آنندراج ). ◄ سیاست . ◄ فسق . (سنگلاخ ). ◄ دیوان و دربار. (آنندراج ) (غیاث ) : برند دست به دست اهل عشرتم همه روز چو قحبه ای که به زورش برند شب به یساق . ملافوقی یزدی (از آنندراج ). ◄ ترتیب و ساختگی . ◄ یاساق . یاسا. (آنندراج ) (یادداشت مؤلف ) : و کان تنکیر الف کتاباً فی احکامه یسمی عندهم الیساق . (ابن بطوطة).