یسار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یسار. [ ی ِ ] (ع اِ) یَسار. دست چپ .(از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به یَسار شود.
یسار. [ ی َ ] (ع اِ) دست چپ . ج، یُسر، یُسُر. (از ناظم الاطباء) (غیاث ). دست چپ، و اسار لغتی است در آن . (منتهی الارب ). دست چپ . (دهار) (مهذب الاسماء). دست چپ از دو دست تن آدمی . (یادداشت مؤلف ) : یمن همه بزرگان اندر یمین اوست یسر همه ضعیفان اندر یسار او. فرخی . بس یسار و یمین که زی تو رسد از یمین تو با یسار شود. مسعودسعد. یک ساعته سخای یمین و یسار تو دریا و کوه را ببرد غنیت و یسار. سوزنی . چو تیغ شاهی شایسته ٔ یمین تو شد نگین سلطنت اندر خور یسار توباد. سوزنی . شاهین صیت تست پرنده به شرق وغرب از کفه ٔ یمینت و از کفه ٔ یسار. سوزنی . دارد یمین تو به سخا بیعت و یمین خلق از یسار تو شده با غنیت و یسار. سوزنی . این یمین مراست جای یمین وان یسار مراست جای یسار. خاقانی . هست ترا ملک و دین تخت و نگین و قلم هست ترا یمن و یسر جفت یمین و یسار. خاقانی . - یسار از یمین شناخته یا یمین از یسار دانستن ؛ دست چپ و راست را از یکدیگر بازشناختن . به مرحله ٔ شناختن و تمیز دادن اشیاء رسیدن : بی بذل زر نبود یمین و یسار تو تا تو یمین خویش بدانستی از یسار. سوزنی . به خاکپای تو گفتم یمین غیر مکفر از آن زمان که بدانستم از یسار یمین را. سعدی . و رجوع به دست شود. ◄ طرف چپ . (آنندراج ).چپ . اسار. سوی چپ . خلاف یمین . (یادداشت مؤلف ). چپ که در برابر راست است . (برهان ) : تو آن شهی که ترا هرکجا شوی شب و روز همی رود ظفر و فتح بر یمین و یسار. فرخی . چوبازگشت به پیروزی از در قنوج مظفر و ظفر و فتح بر یمین و یسار. فرخی . همی فکند به تیر و همی گرفت به یوز چو گردباد همی گشت بر یمین و یسار. فرخی . کی بود کان خسرو پیروزبخت آید ز راه بخت و نصرت بر یسار و فتح و دولت بر یمین . فرخی . هر جایگه که روی نهد بخت بر یسار هر جایگه که حرب کند فتح بر یمین . فرخی . گردان در پیش روی بابزن و گردنا ساغرت اندر یسار باده ات اندر یمین . منوچهری . پس و پیشش یسارت با یمین چون شیب با بالا به اوج گنبد گردون نشان دارد ز شش ارکان . ناصرخسرو. تا مژه برهم زنی چون مژه باهم کنی رایت دین بر یمین آیت حق بر یسار. خاقانی . این کعبه را خدای ظفر دریمین نهاد وان کعبه را خلیل حجر در یسار کرد. خاقانی . این یمین مراست جای یمین وان یسار مراست حرز یسار. خاقانی . هر طرب را مقابل است کرب هر یمین را مقابل است یسار. خاقانی . قرب بیست سال به مدد این فتنه ماده ٔ این محنت در تزاید بود تا خاندانهای قدیم برفت و در هیچ یمین و یسار بنماند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). لشکر بهار بریمین و یسار پر در پرزده . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ١٠١). وادی ایمن عالم علوی را خواهد و هر کجا یمین و یمن افتد همین باشد و یسار و ایسر عالم سفلی را خواهد. (از مصنفات شیخ اشراق ج ٢ ص ٢٨٠). آن چنانکه جان بپرد سوی طین نامه پَرَّد از یسار و از یمین . مولوی . به زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر که از یمین و یسارت چه بیقرارانند. حافظ. ◄ (اِمص ) توانگری . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (غیاث ) (دهار) (از متن اللغة). فراخ دستی . (دهار). ثروت . (غیاث ). فراخ عیشی . یسارة. (از منتهی الارب ) : بس کسا کز دولت تو گشت با ملک و سپاه بس کسا کز خدمت تو گشت با یمن و یسار. فرخی . من بنده را که خدمت من بیست ساله است از فر خدمت تو پدید آمده یسار. فرخی . تا این جهان به جای است او را وقار باشد او با سرور باشد او با یسار باشد. منوچهری . یارب هزارسال ملک را بقادهی در عز و درسلامت و در یمن و در یسار. منوچهری . نه بی اکرام تو جان را توان است نه بی انعام تو کان را یسار است . مسعودسعد. از داده ٔ تو اکنون چندانکه بنده راست کس را یسار و مال و ضیاع و عقار نیست . مسعودسعد. با جود یمین تو سنگ نارد چندانکه زمانه یسار دارد. مسعودسعد. که پیش همت بونصر پارسی گه بذل به نیم ذره نسنجد یسار آتش و آب . مسعودسعد. دارد یمین تو به سخا بیعت و یمین خلق از یسار تو شده با غنیت و یسار. سوزنی . یک ساعته سخای یمین و یسار تو دریا و کوه راببرد غنیت و یسار. سوزنی . این نجم الدین محمد در اعمال و اشغال سلطانیان خوض کرد و ثروتی و یساری او را مساعدت نمود. (تاریخ بیهق ص ١٢٦). ماه نو کن قدح چو هست توان در شفق گیر می چو هست یسار. خاقانی . در جملگی دیار خراسان از اشراف سادات به مکنت و یسار... درگذشته . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٥٠). به یسار و کثرت مال از همه گذشته . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٠١).به قدر بسندش یساری بود کند کاری ار مرد کاری بود. نظامی . در کف این ملک یساری نبود در ره این خاک غباری نبود. نظامی . از سواد شب برون آرد نهار وز کف معسر برویاند یسار. مولوی . ثروت و یسار و فراخ دستی و حال و کار... (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٧٥). - امثال : زانکه سنگ آن را بود کز سیم و زر دارد یسار . سیفی نیشابوری (از امثال و حکم ). - با یسار شدن ؛ توانگر شدن . غنی و ثروتمند گردیدن : بس یسار و یمین که زی تو رسد از یمین تو با یسار شود. مسعودسعد. ◄ کثرت و فراوانی و بسیاری . (ناظم الاطباء). ◄ آسانی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
یسار. [ ی َ ] (ص ) روی و سیمای نامبارک و نامیمون . (ناظم الاطباء). شخصی را گویند که او میمنت ندارد و دیدن روی او نامبارک است . (برهان ). شوم و نامبارک . (آنندراج ) : نشسته مدعیانند از یمین و یسار خدای را که بپرهیز از یساری چند. ظهوری (از آنندراج ). غیرتی گیر از زنان عرب مالداری مجو که هست یسار. محمدقلی مجذوب (از آنندراج ).