یرنداخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یرنداخ . [ ی َ رَ ] (ترکی، اِ) یرنداق . دوال . تسمه . (یادداشت مؤلف ). سختیان . (لغت فرس اسدی نسخه ٔ خطی نخجوانی ) : گفتم میان کشانی گفتا که هیچ نایم زد دست بر کمربند بگسست او یرنداخ . عسجدی . و رجوع به یرنداق شود.