یرقان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یرقان . [ ی َ رَ ] (ع اِ) در اصطلاح پزشکان بیماریی است که به واسطه ٔ آن رنگ بدن به زردی یا به سیاهی تبدیل یابد بر اثر جریان خلط زرد یا خلط سیاه به سوی پوست بدن و آنچه مجاور پوست باشد، و فاقد عفونت است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). زردی چشم و بدن، و به سکون راء نیز آید. (از غیاث ). تغییری است فاحش در رنگ بدن به سیاهی و زردی . (بحر الجواهر). علتی است که هرگاه مردم را آن راه که در میان جگر و زهره است بسته شود و آن صفرا که می باید به زهره اندر شود با خون اندر همه ٔ تن بدود و پوست مردم و سفیدی چشم ها زرد شود و مردم لاغر شوند و اگر تدبیر و علاج آن نکنند هروقت که از آن صفرا فزونتر به دل رسد بمیرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). زریر. (دهار). صفر. بیماری زریر. زردی . مرض زردی . صفار. ارقان، و آن بیماریی باشد که رنگ چشم و تن زرد شود. بیماری زرده : فلانی یرقان گرفته است . (یادداشت مؤلف ). نام علتی که بدن را زرد کند خاصه چشمان را. (آنندراج ) : یک نیمه رخش زرد و دگر نیمه رخش سرخ این را هیجان دم و آن را یرقان است . منوچهری . از ناصیه ٔ کاهربا گرچه طبیعی است سعی تو فروشوید رنگ یرقان را. انوری . چشم نرگس به دشمنت نگریست گشت مأخوذ علت یرقان . مسعودسعد. ور به بد بنگرد بر او گردد چشم او چشم نرگس از یرقان . مسعودسعد. در یرقان چو نرگسی در خفقان چو لاله ای نرگس چاک جامه ای لاله ٔ خاک بستری . خاقانی . گر چو نرگس یرقان دارم باز گل خندان شوم ان شأاﷲ. خاقانی . تا که ترنج را خزان شکل جذام داده بر در یرقان شده ست رز همچو ترنج زا صفری . خاقانی . آخشیجان ز کفش چشم خوش نرگس را یرقان برده و کحل بصر آمیخته اند. خاقانی . زرد می شد به لون، برگ خزان تا ز حیرت فتاد در یرقان . بسحاق اطعمه . و رجوع به ارقان شود. - یرقان زدن ؛ مرض یرقان گرفتن . از یرقان زرد گشتن : زرد است چشم نرگس یرقان زده ست گویی زین هولهای منکرزین رطلهای هایل . کمال اسماعیل (از آنندراج ). - یرقان سیاه ؛ قسمی از یرقان است که رنگ روی زرد شود و سپس به سیاهی گراید. (یادداشت مؤلف ). - یرقان طحالی ؛ قسمی یرقان که از بیماری طحال افتد. (یادداشت مؤلف ). ◄ زردی که در کشت افتد و به فارسی سیک نامند. (ناظم الاطباء). زردی که در کشت افتد. سیک . زنگ . زنگار. (یادداشت مؤلف ) : تأمل حالی فقد وقع الیرقان علی غلّتی فافسدها... اندیشه کن در حال من به حقیقت که زنگار در غله ٔ من افتاد و آن را تباه گردانید. (ترجمه ٔتاریخ قم ص ١٦٣). ◄ نوعی سنگ . سنگ عور : در جمله ٔ تحف کمری بود از سنگ عور که سنگ یرقان نیز خوانند مرصع کرده و آن استعمال و تصنیف کورکوز بود و آن را اعتبار و قیمتی نباشد چون قاآن بدیداستطراف را برمیان بست . اتفاق را در کمرگاه قاآن امتلایی بوده است به صحت بدل شده است آن را به فال نیک گرفت و فرمود که مثل این دیگر بسازد. (تاریخ جهانگشاچ لیدن ج ٢ ص ٢٣٣).