فرهنگ لغت

یخ بسته

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

یخ بسته . [ ی َ ب َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) افسرده . فسرده . یخ کرده . (یادداشت مؤلف ). منجمدشده و مانند یخ فسرده شده . (ناظم الاطباء) : رهی دراز در او جای جای یخ بسته در این دو خاک به کردار راه کاهکشان . مسعودسعد. در صبوحش که خون رز ریزد ز آب ِ یخ بسته آتش انگیزد. نظامی . و رجوع به یخ بستن شود.

معنی یخ بسته | فرهنگ لغت