یاوری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یاوری . [ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان خالصه ٔ بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان واقع در ٢١٠٠٠ گزی شمال باختری کرمانشاهان . ١٠٣ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
یاوری . [ وَ ] (حامص ) معاونت و اعانت و رفاقت و همراهی . (ناظم الاطباء). عون . مدد. امداد. کمک . یاری . دستگیری . پایمردی : از آن یاوریها پشیمان شدند پراندیشه دل سوی درمان شدند. فردوسی . نامها نوشت و ازملوک طوایف یاوری خواست . (مجمل التواریخ ). یاری و یاوری ز خدا و مسیح بادت کز دیده ٔ رضای تو بِه ْ یاوری ندارم . خاقانی . در ساحت جهان ز جهان یاوری مجوی در آب غرقه گرد و ز ماهی امان مخواه . خاقانی . چو عاجز شدی رایش از داوری ز فیض خدا خواستی یاوری . نظامی . هم زو برسی به یاوریها هم باز رهی ز داوریها. نظامی . - یاوری بخش ؛ اعانت کننده : بزرگا بزرگی دها بی کسم تویی یاوری بخش ویاری رسم . نظامی (از آنندراج ). - یاوری جستن ؛ کمک خواستن : شبانه عجب ماند از آن داوری در آن کار جست از خرد یاوری . نظامی . - یاوری خواستن ؛ کمک خواستن : به پیش نیا شد به خواهشگری وزو خواست دستوری و یاوری . فردوسی . نامه ها نوشت و از ملوک طوایف یاوری خواست . (مجمل التواریخ ). گر خصم او به جهد طلسمی بساخته ست آنقدر هم ز قدرت او خواست یاوری . خاقانی . - یاوری کردن ؛ کمک کردن . مدد رسانیدن : چون خبر کشتن یزید به مروان بن محمد رسید از حدود آذربایجان بیامد که حکم و عثمان پسران ولید را یاوری کند. (مجمل التواریخ ). اگر همه ٔ عالم او را دهی از آن کار فروننشیند و کس یکدیگر را یاوری نکنند. (مجمل التواریخ ص ١٠٢). فلک میکند شاه را یاوری مرا کی بود بر فلک داوری . نظامی . بخت بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری . (گلستان سعدی ). ترایاوری کرد فرخ سروش . سعدی . چندان که جهد بود دویدیم در طلب کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری . سعدی . بسا زورمندا که افتاد سخت بس افتاده را یاوری کرد بخت . سعدی (بوستان ). در این نوبت ترا فلک یاوری کرد. (گلستان ). ولی چون نکرد اخترم یاوری گرفتند گردم چو انگشتری . سعدی (بوستان ).