یال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یال . (اِ) گردن باشد. (لغت فرس اسدی ). به معنی گردن باشد مطلقاً، اعم از گردن انسان و حیوان دیگر و به عربی عنق گویند. (برهان ). گردن . (آنندراج ). عنق . (غیاث اللغات ). گردن و عنق . (ناظم الاطباء). ◄ بیخ گردن را گفته اند. (برهان ). بن گردن . (سروری ). بیخ گردن . (ناظم الاطباء). محل اتصال گردن به تن یا به کتف و شانه و دوش ازدو سوی . جایگاه گرز. سر بازو. سر شانه : ببوسید مادر دو یال و برش همی آفرین خواند بر پیکرش . فردوسی . نشانده سیاوش بخاک اندرون بر و یال و مویش شده غرق خون . فردوسی . مهان جهان بردریدند پاک همی ریختند از بر یال خاک . فردوسی . به ایرانیان گفت گیو دلیر که یال یلان دارد [کیخسرو] و چنگ شیر. فردوسی . به انگشت رخساره برکند زال پراکند خاک از بر تاج و یال . فردوسی . بپای آورد زخم کوپال من نراند کسی نیزه بر یال من . فردوسی . مکن تکیه بر گرز و کوپال خود بدزد از کمند گوان یال خود. فردوسی . به زخم عمود و به کوپالشان همی خرد شد پهلو و یالشان . فردوسی . بدان خسروی یال و آن چنگ اوی بدان رفتن و جاه و فرهنگ اوی . فردوسی . بر این شاخ و این یال و بازو و کفت هنرمند باشی نباشد شگفت . فردوسی . تو چندین همی با من افسون کنی که تا چنبر از یال بیرون کنی . فردوسی . یکی نیزه زد همچو آذرگشسب ز کوهه ببردش سوی یال اسب . فردوسی . همی گفت شاهی کنی یک زمان نشینی بر تخت زر شادمان به از بندگی توختن شست سال پُراکنده گنج و برآورده یال . فردوسی . آن کجا تیغش بر گرگ فروآرد پشت آن کجا گرزش بر پیل فروکوبد یال . فرخی . بر پیل به دو پاره کند گرز تو دندان بر شیر به دو نیمه کند خنجر تو یال . فرخی . چنین یال و بازو و آن زور و برز نشاید که آساید ازتیغ و گرز. اسدی . بدین یال و گرز و بر و گردگاه چه سنجد به چنگال او کینه خواه . اسدی . چران گردش اندر نوند سمند گره کرده بر یال خم کمند. (گرشاسب نامه ). چون زین زمانه کوفت یالت را کمتر کنی این دویدن تُرّه . ناصرخسرو. بر و بازوی و یال خود دیده ای تن خویشتن را پسندیده ای . شمسی (یوسف و زلیخا). روبهی کز بیم جان هرگز نگردد گرد شیر گر عنایت یابد از تو بشکند بر شیر یال . معزی . به سخا و بزرگواری خویش ببر از یال من چکاچک کاج . سوزنی . او بوق من به هار مزعفر همی کند من یال او به کاج معصفر همی کنم . سوزنی . بیال و گردن او برشدندو باز پرند بسی ادیم گران در میان کوی تمیم . سوزنی . ناقه ای کو پای بر یالش نهد بوسه گه هم پای و هم یالش کنم . خاقانی . سلطان طغرل خوب چهره بغایت بود... تمام قد فراخ بر و سینه و افراشته یال . (راحة الصدور راوندی ). سلطان ملکشاه صورتی خوب داشت و قدی تمام، یالی افراشته وبازویی قوی . (راحة الصدور). جوان اگر چه قوی یال و پیلتن باشد به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند. سعدی (گلستان ). - با فر و یال ؛ با شکوه و قوی : بدین برز و بالا و این فر و یال به هر دانش از هر کسی بی همال . فردوسی . نهانش همی داشت تا هفت سال یکی شاه فش گشت با فر و یال . فردوسی . - برز و یال ؛ گردن و قامت و اندام : به زور تن و چهره و برز و یال شد این اُسرت از سروران بیهمال . اسدی . - بر و یال ؛ گردن و دوش و سینه : وزآن پس بیازید [رستم ] چون شیر جنگ گرفت آن بر و یال جنگی نهنگ . فردوسی . نشانده سیاوش به خاک اندرون بر و یال و مویش شده غرق خون . فردوسی . سلاح من اربا منستی کنون بر و یال تو کردمی غرق خون . فردوسی . کنون صد پسر جوی هم سال اوی به بالا و چهر وبر و یال اوی . فردوسی . دو چشم گوزن و بر و یال شیر نشد دیده از دیدنش هیچ سیر. فردوسی . من از دور دیدم بر و یال اوی چنان برز و بالاو کوپال اوی . فردوسی . بود بی گمان پاک فرزند من ز تخم و بر و یال و پیوند من . فردوسی . چو خاقان بدیدش به بر در گرفت بماند از بر و یال پیران شگفت . فردوسی . ستبرست بازوت چون ران شیر بر و یال چون اژدهای دلیر. فردوسی . - پشت و یال ؛ یال و پشت گردن و قسمت فوقانی بدن : زشت بار است ای برادر بار آز دور بفکن بار آز از پشت و یال . ناصرخسرو. - تن و یال ؛ گردن و تن . پیکر : خورش آن بود سال تا سالشان که آکنده گردد تن و یالشان . فردوسی . - خر بی یال و دم ؛ احمق . نادان . جاهل . (یادداشت مؤلف ). - دوش و یال ؛ یال و کتف : ز دیبا نه برداشتی دوش و یال مگر چهر گلنار دیدی به فال . فردوسی . - سر و یال ؛ سر و گردن : غمین گشت رستم بیازید چنگ گرفت آن سر و یال جنگی پلنگ . فردوسی . - سُفْت و یال ؛ یال و سُفْت . یال و کتف : برو برنشسته یکی پهلوان ابا فر و با سفت و یال گوان . فردوسی . - شاخ و یال ؛ یال و شاخ . گردن و سینه و پاها : بدین برز و بالا و این شاخ و یال به گیتی کسی نیست وی را همال . فردوسی . ز لشکر هر آن کس که آن زخم دید بر آن شاخ و یال آفرین گسترید. فردوسی . بر آن برز و بالا وآن شاخ و یال که گفتی برو برگذشتست سال . فردوسی . برآمد بر این کار برچند سال چو پیلی شد آن کرم با شاخ و یال . فردوسی . - شیر بی یال و دم ؛ اسمی بی مسمی . وجودی دور از عوامل وجود. - فرق و یال ؛ سر و گردن : سیل طمع برد ترا آبروی پای طمع کوفت ترا فرق و یال . ناصرخسرو. - کتف و یال ؛ یال و کتف : به بالای من پور سام است زال ابا بازوی شیر و با کتف و یال . فردوسی . بر و کتف و یالش بمانند من تو گویی که داننده برزد رسن . فردوسی . - یال آکندن ؛ بالیدن . رشد کردن : به رشک اندر آهرمن بدسگال همی رای زد تا بیاکند یال . فردوسی . - یال افراختن ؛ گردن افراختن . گردن فرازی کردن . سرافرازی کردن .سر و سینه و گردن را راست کردن . کشیدن گردن : چو زانسو پرستندگان دید زال کمان خواست از ترک و بفراخت یال . فردوسی . - ◄ قد علم کردن . - ◄ بالیدن : چو از پادشاهیش بیست و سه سال گذر کرد شیروی بفراخت یال . فردوسی . - یال برآکندن ؛ بالیدن . رشد کردن . رستن اندام . قوی شدن گردن و بر و سینه : همی داشتندش چنین چار سال چو شد سیر شیر و برآکند یال . فردوسی . خورش آن بود سال تا سال شان که آکنده گردد بر و یالشان . فردوسی . - یال برآوردن ؛ یال افراختن . بالیدن : بپروردمش تا برآورد یال شد اندر جهان سرور بی همال . فردوسی . - ◄ گردن کشیدن . سر برآوردن : بپوشید ببر و برآورد یال برو آفرین خواند بسیار زال . فردوسی . خروشان ز کابل همی رفت زال فروهشته لفج و برآورده یال . فردوسی . زمانی در اندیشه بد زال زر برآورد یال و بگسترد بر. فردوسی . سپر خواست از ریدک ترک زال برانگیخت اسب و برآورد یال . فردوسی . - یال برافراختن ؛ یال افراختن . بالیدن : چنین تا برآمد بر این پنجسال برافراخت آن کودک خرد یال . فردوسی . بدانگه که کودک برافراخت یال بر شاه کابل فرستاد زال . فردوسی . - ◄ سرکشیدن . سرافرازی کردن : یکی از ریاضی برافراخت یال یکی هندسی برگشاد از خیال . نظامی . - ◄ متوجه شدن . توجه کردن : کسی سوی رستم فرستاد زال که لختی به چاره برافراز یال . فردوسی . - یال برتافتن ؛ گردن پیچیدن . نافرمانی کردن : هر که یال از طوق طوع شاه برتابد بقصد تیغ قهرت ... چون طوق ِ گردیال باد. سوزنی . - یال برکشیدن ؛ بالیدن . بزرگ شدن . قد کشیدن : چند نکت دیگر بود که آن به روزگار کودکی چون یال برکشید و پدر وی را ولیعهد کرد واقع شده بود. (تاریخ بیهقی ). بر ایشان واجب و فریضه گردد که چون یال برکشند خدمتهای پسندیده نمایند. (تاریخ بیهقی ). - ◄ سرافرازی کردن : ملک معمور و گنج مالامال برکشد تنت را به گردون یال . اوحدی . - یال بستن ؛ کردن کاری بطورگستاخی و غرور و خودبینی . (ناظم الاطباء). کنایه از برخود چیدن و تعریف نمودن . (آنندراج ) : همه اسبان بر او از شیهه خندند چو بیند پیش خر هم یال بندند. میریحیی شیرازی (از آنندراج ). آنکه می بندد به ما افتادگان یال از غرور نی ز یک جا بشکند پشتش که صدجا بشکند. سالک یزدی (از آنندراج ). حدیث سمش چون نیامد به دست به وصف دمش خامه ام یال بست . حاجی محمدجان قدسی (از آنندراج ). مرا چه جان که کشد بهر من کسی شمشیر مرا چه حال که بر من کسی ببندد یال . اسیر (از آنندراج ). - یال پیچیدن ؛ پشت کردن . رفتن . رو گرداندن . (یادداشت مؤلف ) : زنی با جوالی میان پر ز کاه همی بود پویان میان سپاه سواری بیامد خرید آن جوال ندادش بها و بپیچید یال . فردوسی . نهانی از آن پهلوان بلند ز فتراک بگشاد [گیو] پیچان کمند بپیچید گیو سرافراز یال کمند اندرافکند و کردش دوال . فردوسی . - یال تابیدن ؛ سرباز زدن . نافرمانی کردن : وگر زین که گفتم بتابید یال گزینید گردن کشی را همال . فردوسی . - یال فراختن ؛ یال برافراختن : به آسمان و به بستان از آن سخن مه و سرو همی فروزد چهر و همی فرازد یال . سوزنی . و رجوع به یال برافراختن در همین ترکیبات شود. - یال فروبردن ؛ فروبردن گردن به سینه و حالت استماع به خود گرفتن : سپهبد چو بشنید گفتار زال برافراخت گوش و فروبرد یال . فردوسی . - یال کشیدن ؛ تأبی کردن . تن زدن . گردن کشی کردن . (یادداشت مؤلف ) : چو پیروز گردد کشد یال و شاخ پدر پیر گشته نشسته به کاخ . دقیقی . از او رسیده بتو نقد صد هزار درم ز بنده بودن او چون کشید باید یال . عنصری . - یال و دم کردن ؛ بریدن یال و دم اسبان و این در مراسم عزاداری اعیان و بزرگان معمول بود. (از فرهنگ عامیانه ٔ جمالزاده ). - ◄ از بیخ و بن برکندن . - یال و بر ؛ پیکر و اندام . گردن و تن : چنان بازگشتند هرکس که زیست که بر یال و برشان بباید گریست . فردوسی . - یال و پشت ؛ گردن و نیمه ٔ بالای تن : اگر خود بمانی به گیتی دراز ز رنج تن آید به رفتن نیاز بدانگه که خم گیردت یال و پشت بجز باد چیزی نداری به مشت . فردوسی . - یال و دم بوسی ؛ تعبیری است ظرافت آمیز از معانقه و احوال پرسی . (از فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). - یال و دم بوسیدن ؛ به مزاح، یکدیگر را بوسیدن . (یادداشت مؤلف ). - یال و دم ساییده ؛ صورت تحریف شده ٔ پاردم ساییده است . پاردم به معنی رانکی و آن نواری است که پشت دو ران الاغ و قاطر قرار دهند و از دو سوی به پالان بندند و هرگاه الاغ یا قاطری چموش و سرکش باشد بر اثر لگد انداختن رانکی خود را می ساید بنابراین الاغ پاردم ساییده یعنی الاغ چموش و سرکش و از این روی پاردم ساییده به معنی قالتاق و ناقلا و ناجنس برای آدمیان استعمال می شود. (از فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). - یال و دم جنباندن ؛ اظهار وجود کردن . خودی نمودن . - یال و سُفْت ؛ گردن و سینه . شانه و گردن : نمانی به ترکان بدین یال و سفت به ایران ندانم ترا نیز جفت . فردوسی . به نستیهن گرد کلباد گفت که این کوه خاراست با یال و سفت . فردوسی . - یال و شاخ ؛ گردن و پا. قد و قامت . و پیکر و اندام : چو سهراب را دید و آن یال و شاخ برش چون بر سام جنگی فراخ . فردوسی . بیامد چو نزدیک رستم رسید همی بود تا یال و شاخش بدید. فردوسی . کجا گنجد اندر جهان فراخ بدان فر و برز و بدان یال و شاخ . فردوسی . - یال و کفت ؛ یال و دوش . یال و سفت : از آن برز و بالا و آن یال و کفت فروماند بینادل اندر شگفت . فردوسی . سواری چو بهرام با یال و کفت بلند اشتری زیر و زخمی شگفت . فردوسی . - یال و کوپال ؛ کنایه از کر و فر و تن و توش . (آنندراج ). نظیر سر و سنبات در تداول عوام . (یادداشت مؤلف ) : عجب یال و کوپال بر می کشی غباری به گردون چه سر می کشی . نورالدین ظهوری (از آنندراج ). چهره ٔ آل ترا ماه ندارد به خدا یال و کوپال ترا شاه ندارد به خدا. میرنجات (از آنندراج ). ◄ قد و اندام و شکل و طرز و حالت . (ناظم الاطباء). قد و قواره و هیکل : به بازی به کویند همسال من به خاک اندرآمد چنین یال من . فردوسی . چو بگذشت چرخ از برش چند سال یکی کودکی گشت با فر و یال . فردوسی . ◄ بازو که از دوش باشد تا مرفق . (برهان ). بازو یعنی از دوش تا آرنج و دست و هردو دست . (ناظم الاطباء).بازوی مردم . (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ روی و رخساره . (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ موی گردن اسب . (برهان ) (غیاث ). موی گردن اسب و استر و خر و آن «مویال » بوده مو را حذف کرده یال گویند. (انجمن آرا). موی گردن اسب و استر و خر و جز آن . (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). بش . فش . پش . عرف . (یادداشت مؤلف ). موی پس گردن جانوران . سَیب . (منتهی الارب ) : همه یال اسبان پر از مشک و می پراکنده دیناردر زیر پی . فردوسی . بمالید دستش ابر چشم و روی بر و یال می سود و بشخود موی . فردوسی . همی رفت با او تهمتن بهم بدان تانباشد سپهبد دژم ... همه یال اسب از کران تا کران براندوده مشک و می و زعفران . فردوسی . ◄ یل و پهلوان . (ناظم الاطباء). ◄ زور و قوت و قدرت . (ناظم الاطباء). شعوری بنقل از مجمع الفرس یال را به معنی زور کردن آورده است . (لسان العجم ج ١ ورق ٤٤٥). ◄ گنبد آسمان . ◄ تاج مرغان . ◄ طراز و ریشه . (ناظم الاطباء). ◄ مستی حیوانات را نیز یال گویند، چه هر حیوانی که مست شود گویند «به یال آمده است ». (برهان ) (آنندراج ). مستی حیوانات و گشنی آنها. (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) تناور و جسیم و کلان و زوردار و توانا. (ناظم الاطباء). ◄ مست . (جهانگیری از معیار جمالی ) (آنندراج ) (سروری ) (ناظم الاطباء). ◄ زیانکار. ◄ آنکه در هر چیزی تدبیر میکند. (ناظم الاطباء).
یال . (اِخ ) یِیْل . (دانشگاه ...) دانشگاهی که بانی آن اِلیهویال است و آن را به سال ١٧٠١ م . در نیوهاون (کنکتی کوت ) تأسیس کرد.
یال . (اِ) مخفف عیال . (برهان قاطع چ معین ). فرزند و عیال . (برهان ). خدمتکار و نوکر. (ناظم الاطباء). عیال . (سروری ). اهل و عیال . و رجوع به یالمند شود.