یالمند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یالمند.[ م َ ] (ص مرکب ) عیالمند. (برهان قاطع) (آنندراج ) (انجمن آرا). عیالمند و خداوند اهل و عیال و فرزند. (ناظم الاطباء) : ضعیفم یالمندم تنگدستم چه خوانم داستان رامی و ویس . سوزنی (از فرهنگ جهانگیری ). بودم حکیم سوزنی از چند سال باز تا یالمند گشتم، گشتم تحکمی . سوزنی (از فرهنگ جهانگیری ).