یاقوت فام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یاقوت فام . (ص مرکب ) به رنگ یاقوت سرخ . یاقوت رنگ : بیامد از آنجایگه شادکام رخ از خرمی گشته یاقوت فام . فردوسی . به دیباچه بر اشک یاقوت فام به حسرت ببارید و گفت ای غلام . سعدی . طوطیان جان سعدی را به لطف شکری ده زان لب یاقوت فام . سعدی . بر مرگ دل خوش است در این واقعه مرا کاب حیات در لب یاقوت فام اوست . سعدی .