یاقوت رنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یاقوت رنگ . [ رَ ] (ص مرکب ) به رنگ یاقوت . سرخ : داغها چون شاخه های بسد یاقوت رنگ هر یکی چون ناردانه گشته اندر زیر نار. فرخی . مگر چو پرده ٔ شرم از میانه بردارد مرا از آن لب یاقوت رنگ باشد رنگ . معزی . سبیکه فروریخت در نای تنگ برآمد زر سرخ یاقوت رنگ . نظامی . براندازدش تخت یاقوت رنگ . نظامی . که گلگونه ٔ خمر یاقوت رنگ بشستن نمیرفت از روی سنگ . سعدی .