یاقد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یاقد. [ ق ِ ](اِخ ) شهری است به حلب نزدیک عزاز و در آن شهر زنی بود که می پنداشت بر او وحی میشود و پدر وی به او ایمان داشت و در این باره میگفت : براستی دختر من نبیه ای است و محمدبن سنان خفاجی وی را مخاطب ساخته گوید: بحیاة زینب یا ابن عبدالواحد و بحق کل نبیة فی یاقد ما صار عندک روشن بن محسن فیما یقول الناس اعدل شاهد. (تاج العروس ). و رجوع به معجم شود.