یافته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یافته . [ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) پیداشده . حاصل شده و میسرشده . (ناظم الاطباء). به دست آمده : فریفته تر از آن کس نبود که یافته به نایافته دهد. (قابوس نامه ). - رغبت یافته ٔ کبار ؛ کسی که مردمان بزرگ آن را عزیز دارند و معتبر شمرند. (ناظم الاطباء). ◄ شناخته . شناخته شده . ◄ (اِ) ورود و حصول و کسب و تحصیل . ◄ رسید و قبض وصول . (ناظم الاطباء). قبض وصول و حجت . (آنندراج ). حجت و خط. (فرهنگ سروری ) : دستت ارزاق خلایق بر سبیل تقدمه داد، بستد تا به روز حشر از ایشان یافته . سلمان (از آنندراج ). آن سبدها را بگشاد و دستاری نیکو برداشت و باقی را به خزانه ٔ متوکل فرستاد [ عبیداﷲبن یحیی بن خاقان ] و یافته بستد و به ملک مصر داد. (تجارب السلف ). بر سر هر طایفه ای امینی مستظهر نصب فرمود تا ضامن باشد و سال به سال وجه میستاند و سلاح به موجب مقرر مفصل میرساند و یافته میگیرد. (تاریخ غازانی ص ٣٣٧). و حکام باید که این یرلیغ یا نسخه ٔ دستور که میرسد به قضاة بسپارند و یافته گیرند که با ایشان رسید. (تاریخ غازانی ص ٢٣٦).و معهود چنان شد که آنچه بسپارند یافته ٔ قورچیان و اختاجیان به دیوان برند و برات بستانند و وجوه طلب دارند. (تاریخ غازانی ص ٣١٣). به خدمت و رشوت به امراءمذکور میدادند و یافته پیش بتیکچیان میبردند. (تاریخ غازانی ص ٣١٤). هر آفریده ای که اندک خط مغولی میدانست او را در خانه می نشاندند و یافته ها چنانکه میخواستندی می نوشت . (تاریخ غازانی ص ٣١٤). چندان بروات و یافته داشتند که اگر تمامت زر و نقره ٔ ممالک عالم جمع گردانند و آنچه در کانها نیز مکنون است بدان منضم شود بدان مقدار وفا نکند. (تاریخ غازانی ص ٣١٥). آن سیاهکاران از غایت حرص و دلیری دیگر باره در خانه ٔ خود می نشستند و یافته ها می نوشتند و پیش بتیکچیان مغول میبردند و یا یرلیغ و برات میکردند. (تاریخ غازانی ص ٣١٦). بدین حسن تدبیر هر سال بموجب مذکور ترتیب کرده میرسانیدند و یافته میستدند. (تاریخ غازانی ص ٣٣٨). ◄ سند معافی از باج و خراج . ◄ پیداکننده و حاصل کننده . (ناظم الاطباء). ◄ (ن مف ) یابیده . پیدا و حاصل کرده . - باریافته ؛ اذن دخول دردربار پادشاهان داده شده . (ناظم الاطباء). - خردیافته ؛ عاقل . دانا. خردمند. هوشیار : پسر گشت با اژدها روی جنگ نبیند خردیافته مرد هنگ . فردوسی (شاهنامه ج ١ ص ٦٩). خردیافته موبد نیکبخت بفرزند زد داستان درخت . فردوسی . خردیافته مرد نیکی شناس به تنگی ز یزدان بیابد سپاس . فردوسی . خردیافته چون بیامد به دشت شب تیره از لشکر اندرگذشت . فردوسی . خردیافته مرد یزدان پرست بدو در یکی چشمه گوید که هست . فردوسی . گذشتند بر آب هشتاد مرد خردیافته مردم سالخورد. فردوسی . دو دیباست یک بر دگر بافته برآورده پیش خردیافته . فردوسی . ز نخجیرگه سوی بغداد رفت خردیافته با دلی شاد رفت . فردوسی . فرستاده ٔ قیصر آمد به در خردیافته موبد پرهنر. فردوسی . برفت این خردیافته ده سوار دهان پر سخن تا در شهریار. فردوسی . چه نیکو بود گردش روزگار خردیافته یار آموزگار. فردوسی . بیامد خردیافته سوی گنج به گنجور بسیار بنمود رنج . فردوسی . که نشناسد این چشم تو نیک و بد گزاف از خردیافته کی سزد؟ فردوسی . بدان دین که آورده بود از بهشت خردیافته پیر سر زردهشت . فردوسی . و رجوع به «خردیافته » ذیل خرد شود. - ستم یافته ؛ ستم دیده . مظلوم : توانایی و دانش و داد ازوست به هر جا ستم یافته شاد ازوست . فردوسی . اگر نیستم من ستم یافته چو آهن به بوته درون تافته . فردوسی . - سخن یافته ؛ سخندان : مرد سخن یافته را در سخن حملت وهم حمیت و هم قوت است . ناصرخسرو. - ظفریافته ؛ پیروز. پیروزمند : خرامنده کبک ظفریافته پرید از بر کبک برتافته . نظامی . - نایافته ؛ به دست نیاورده . پیدانکرده . بهره نابرده : همه تنگدل گشته و تافته سپرده زمین شاه نایافته . فردوسی . دمادم برون رفت لشکر ز شهر وزان شهر نایافته هیچ بهر. فردوسی . ای شده سوی شه و نایافته بر طلب دنیی و اقبال بار. ناصرخسرو. مسکین خرک آرزوی دم کرد نایافته دم دو گوش گم کرد. میرحسینی سادات هروی . - نمک یافته ؛ نمک سود. که نمک بدو رسیده باشد : نمک یافته ماهیی خشک بود. نظامی . - هنریافته ؛ هنرمند. هنری : بماناد تا روز ماند جوان هنریافته جان نوشین روان . فردوسی . هنریافته مرد جنگی بجنگ نجوید گه رزم جستن درنگ . فردوسی .
یافته . [ ت َ ] (اِخ ) کوهی است در غرب ایران نزدیک خرم آباد میان قلیان کوه و اشتران کوه . (جغرافیای غرب ایران ص ٢٩).