یاسمین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یاسمین . [ س َ ] (اِخ ) ابن زین الدین بن ابی بکربن محمدبن علیم حمصی . او راست حواشی بر خلاصه ٔ ابن مالک، و در هامش آن شرح کافیه است . در فاس به سال ١٣٣٨ هَ . جزء دوم آن به طبع رسیده است (ص ٥١٥ و ٥٨٤). (معجم المطبوعات ج ٢ ص ١٩٤).
یاسمین .[ س َ ] (اِ) یاسمن . رجوع به یاسمن شود : تا آسمان روشن شود چون سبز گردد بوستان تا بوستان خرم شود چون تازه گردد یاسمین . فرخی . رزمگاه پرمبارز دوست تر دارد ملک ز آنکه باغی پر گل و پر لاله و پر یاسمین . فرخی . بر برگ سپید یاسمین تر برریخت قرابه ٔ می حمری . منوچهری . بر یاسمین عصابه ٔ زرّ مرصع است بر ارغوان طویله ٔ یاقوت معدنی . منوچهری . چشم سوی این باغچه کشید که بهشت را مانست از بسیاری یاسمین شکفته . (تاریخ بیهقی ). مگر که هست گل یاسمین ز زر و ز سیم . که هست زر مر او را میان سیم اوراق . لامعی . حسین و حسن را شناسم حقیقت بدو جهان گل و یاسمین محمد. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ١٠٣). کی رسد این علم به یاران دیو خیره بر آتش ندمد یاسمین . ناصرخسرو. نبینی که مست است هر یاسمینی نبینی که سر چون نگونسار دارد. ناصرخسرو. یاسمین را هر کسی بوید چو مشک گر چه از سرگین برآید یاسمین . ناصرخسرو. چون خنجر از هوای نهفته شود پدید این لون لاله گیرد و آن رنگ یاسمین . مسعودسعد. شادی و لهو و رامش شاه زمانه را سوسن نگر که جفت گل و یاسمین شده است . مسعود. تا بیاراید به فروردین فرخ باغ و راغ از گل و از لاله و از سوسن و از یاسمین . معزی . لعل با مرجان برآمیزد درخت ارغوان لؤلؤ ازمینا برانگیزد درخت یاسمین . معزی . شکفت از خاطر و طبعش به بغداد اندرون باغی که آن باغ از معانی هم گل و هم یاسمین دارد. معزی . به زعفران بر کافور دارم از غم از آنک بنفشه رسته بر اطراف یاسمین دارد. معزی . یکی گداخته دارد میان تار قصب یکی چو تل گل و تل یاسمین دارد. معزی . یاسمین خندان و خوش ز آن است کز من غافل است یاس من گردیده بودی یاسمین بگریستی . خاقانی . پیوسته در تعجبم از کار یاسمین تا صد پیاله بر کف یکدست چون نهد. ؟ (از تاج المآثر). چون روضه ٔ خلد دان دل خاک باد صبا از این سپس کج ننهد به دور تو تاج چهار گوشه را بر سر شاخ یاسمین . سیف اسفرنگ . بر سوسن و یاسمین و نرگس . عطار. اندر آ اسرار ابراهیم بین کو در آتش دید ورد و یاسمین . مولوی . باغ دلبر سبز و تر و تازه بین پر ز غنچه ٔ ورد و سرو و یاسمین . مولوی . گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وقار همچو طفلان دامنش پرارغوان و یاسمین . سعدی . - دهن الیاسمین ؛ روغن یاسمین . دهن زنبق . دهن الزنبق : الماس غالباً جوهر شفافی است که در آن اندکی زیبقیت هست چنانچه دهن یاسمین را به رصاص وصف کنند و گویند دهن رصاص . (الجماهر بیرونی ص ٩٣). - یاسمین ابیض ؛ زنبق در کتب قدما اسم یاسمین ابیض است . (مخزن الادویه ذیل سوسن ).رجوع به یاسمین سفید و ترکیبات یاسمن شود. - یاسمین بری ؛ یاس سفید. عشبة النار. (تحفه ). رجوع به یاسمن بری (درترکیبات یاسمن ) شود. - یاسمین بستانی ؛ چنبلی . یاسمین هندی است . (مخزن الادویه ). ورجوع به یاسمن شود. - یاسمین جبلی ؛ و جبلی آن یاسمین هندی است . (مخزن الادویه ). رجوع به یاسمن شود. - یاسمین دشتی ؛ ابوریحان بیرونی ذیل ظیان آرد: اصمعی گوید به لغت عربی یاسمین دشتی را گویند ابوحنیفه هم چنین گفته است که عادت او آن است که روغن را دراو بپرورند و در وقت قولنج بکار برند. (صیدنه ٔ ابوریحان ). رجوع به یاسمین بری در همین ترکیبات شود. - یاسمین زرد ؛ یاسمن زرد. زنبق . (تحفه ). یاسمین زرد، زنبق باشد نه سپید. (داود ضریر انطاکی ). یاس زرد و در اغلب جنگلهای شمالی در ارتفاعهای متوسط تا (١٠٠٠) گز دیده میشود. رجوع به یاسمن شود. - یاسمین سپید ؛ یاسمن سفید : گل صد برگ و مشک و عنبر و سیب یاسمین سپید و مورد به زیب ... رودکی . به هندوستان کاشتم مشک بید بکارم به چین یاسمین سپید. نظامی . رجوع به یاسمین سفید در همین ترکیبات و یاسمن شود. - یاسمین سفید ؛ زنبق . تحفه . سجلاط. رازقی . (ترجمه ٔ صیدنه ). شرخات . چنبلی . در مازندران و تهران و شهسوارآن را یاس میگویند.این یاس در جنگلهای شمال ایران در رامیان و پل زنگوله ٔ چالوس و رامسر و نور هست و ازارتفاع ١٠٠ الی ٧٥٠ دیده میشود. رجوع به یاسمن شود. - یاسمین مضاعف ؛ یاس پرپر.گل رازقی . رجوع به یاس و گل رازقی شود. ◄ قسمی مروارید. (الجماهر بیرونی ).