یازیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یازیدن . [ دَ ] (مص ) اراده کردن و قصد نمودن . (از برهان قاطع). آهنگ کردن . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). گراییدن . متمایل شدن . مایل شدن . میل کردن . قصد چیزی کردن و روی آوردن یا نزدیک شدن یا کشیده شدن به سوی چیزی : بار ولایت بنه از دوش خویش نیز بدین شغل میاز و مدن . کسائی . بکن کار وکرده به یزدان سپار بخرما چه یازی چه ترسی ز خار. فردوسی . بفرمود تا باسپهبد برفت از ایوان سوی جنگ یازید تفت . فردوسی . چه سازی همی زین سرای سپنج چه نازی به نام و چه یازی به گنج . فردوسی . از این آگهی یابد افراسیاب نیازد به خورد و نیازد به خواب . فردوسی . بگردند یکسر ز عهد وفا به بیداد یازند و جور و جفا. فردوسی . نفرمایم و خود نیازم به بد به اندیشه دلرا نسازم به بد. فردوسی . بدانید کین تیز گردان سپهر نتازد به داد و نیازد بمهر. فردوسی . تهی کرد باید از ایشان زمین نباید که یازند از این پس به کین . فردوسی . به فرهنگ یازد کسی کش خرد بود در سر و مردمی پرورد. فردوسی . کنون از گذشته مکن هیچ یاد سوی آشتی یاز با کیقباد. فردوسی . برهنه چو زاید ز مادر کسی نباید که یازد به پوشش بسی . فردوسی . همی از تو خواهم یک امشب سپنج نیازم به چیزت از این در مرنج . فردوسی . سوی آشتی یاز تا هر چه هست ز گنج و ز مردان خسروپرست . فردوسی . ای قحبه بیازی به دف زدوک مسرای چنین چون فراستوک . زرین کتاب . ز همه خوبان سوی تو بدان یازم که همه خوبی سوی تو شده یازان . شهره ٔ آفاق . همه به رادی کوش و همه به دانش یاز همه به علم نیوش و همه به فضل گرای . فرخی . به غزو کوشد و شاهان همی به جستن کام به جنگ یازد و شاهان همی به جام عقار. فرخی . ایا نیاز به من یاز و مر مرا مگداز که ناز کردن معشوق دلگداز بود. لبیبی . به که رو آرد دولت که برِ او نرود به کجا یازد جیحون که به دریا نشود. منوچهری . سپردم بدین ناقه چونین قفاری چو دانا که یازد به جدی ز هزلی . منوچهری . گاه گوییم که چنگی تو بچنگ اندر یاز گاه گوییم که نائی تو بنای اندر دم . منوچهری . ژاژ داری تو و هستند بسی ژاژخران وین عجب نیست که یازند سوی ژاژ خران . عسجدی . نه فرزند نیازی را نوازی نه بر دیدار اویک روز یازی . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). بگفت این و از جای یازید پیش بدان تا نماید بدو زور خویش . اسدی (گرشاسبنامه ). سزد گر نیازی سوی صحبت او دگر همچو نرگس نبویی پیازش . ناصرخسرو. یکی مرکب است ای پسر جهل بدخو که برشر یازد همیشه سوارش . ناصرخسرو. گر گه گهی به چوگان یازی روا بود گر چه زبرف روی زمین آشکار نیست . مسعودسعد. ز مدح تو به مدح کس نیازم کس از دریا نیازد سوی فرغر. مسعودسعد. مال سوی حکیم کی یازد زشت با کور به فراسازد. سنایی . بخواه گوی زنخ لعبتان چوگان زلف گهی به گوی گرای و گهی به چوگان یاز. سوزنی . علف تیغ شود خصم تو در روز نبرد به تنش یازد تیغ تو چو لاغربه علف . سوزنی . - بریازیدن ؛ قصد و آهنگ کردن . گراییدن : کنون زود بریاز و برکش میان برشیر بگشای و چنگ کیان . فردوسی . - به دو یازیدن ؛ خم کردن . خمانیدن . دولاکردن . به دو درآوردن : ار بجنبانیش آب است ار بگردانی درخش ار بیندازیش تیر است ار به دو یازی کمان آب است . عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٢٤٧). - دریازیدن ؛ یازیدن . قصد و آهنگ کردن : به در او دو هفته خدمت کن وز در او به آسمان در یاز. فرخی . ◄ دست دراز کردن . (انجمن آرا) (آنندراج ). دست فرا چیزی کردن . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). دست بردن به چیزی و خود را کشیدن به سویی و گراییدن به جانبی : بیفکندش از اسب برسان مست بیازید و بگرفت دستش به دست . فردوسی . به تو هر که یازد به تیر و کمان شکسته کمان باد و تیره روان . فردوسی . از آن پس به شمشیر یازید مرد تن اژدها زد بدو نیم کرد. فردوسی . بماند از گشاد و برش در شگفت بیازید و تیر و کمان برگرفت . اسدی (گرشاسبنامه ). بیازیدو بگرفت دستش به شرم بسی گفت شیرین سخنهای گرم . اسدی (گرشاسبنامه ). عصبهاء سینه و دل بیازند و بندهاء آن گشاده شوداز یازیدن این عصبها. (ذخیره ٔخوارزمشاهی ). و مردم [در این بیماری ] خویشتن را همی پیچد و همی یازد و تمطی و تثاوب می کند. (ذخیره ٔخوارزمشاهی ). بیازم نیم شب زلفت بگیرم چو شمع صبح در پیشت بمیرم . نظامی (از صحاح الفرس ). - بازو یازیدن ؛ دراز کردن بازو : سبک برزوی شیر دل تیز چنگ بیازید بازو بسان پلنگ . برزونامه (ملحقات شاهنامه ). - پای یازیدن ؛ پیش رفتن : به لشکر چنین گفت کز جای خویش میازید خود پیشتر پای خویش . فردوسی . - چنگال یازیدن ؛ دراز کردن چنگال . دراز کردن سرپنجه و چنگ : بیازید چنگال گردی به زور بیفشارد یک دست بر پشت بور. فردوسی . فرود آمد از پشت باره دلیر بیازید چنگال چون نره شیر. فردوسی . - چنگ یازیدن ؛ دست دراز کردن . دراز کردن سرپنجه و چنگال به قصد گرفتن : سوی راه یزدان بیازیم چنگ بر آزاده گیتی نداریم تنگ . دقیقی . پیاده به آید که جوییم جنگ بکردار شیران بیازیم چنگ . فردوسی . اگر تو نیازی بدین کار چنگ که دارد مر این را دل و هوش و سنگ . فردوسی . بیازید هوشنگ چون شیر چنگ جهان کرد بر دیو نستوه تنگ . فردوسی . چنین داد پاسخ که من جنگ را بیازم همی هر زمان چنگ را. فردوسی . وزان پس بیازید چون شیر چنگ گرفت آن برویال جنگی نهنگ . فردوسی . دل شاه در جنگ برگشت تنگ بیفشرد ران و بیازید چنگ . فردوسی . چو دشمن به جنگ تو یازید چنگ شود چیر اگر سستی آری به جنگ . اسدی (گرشاسبنامه ). چو نتوان گرفتن گریبان جنگ سوی دامن آشتی یاز چنگ . اسدی (گرشاسبنامه ). - دریازیدن ؛ یازیدن . خود را کشیدن به سویی و گراییدن به جانبی : پیلی چو در پوشی زره شیری چو برتابی کمان ابری چو برگیری قدح ببری چو دریازی به زین . فرخی . سه سوار از مبارزان ایشان در برابر امیر افتادند امیر دریازید و یکی را عمود بیست منی بر سینه زد. (تاریخ بیهقی ). - دست یازیدن ؛ دست دراز کردن برای انجام کاری . دست فرابردن . اقدام کردن : تو کاری که داری نبردی به سر چرا دست یازی به کار دگر. فردوسی . بیازید دست گرامی به خوان ازآن کاسه برداشت مغز استخوان . فردوسی . چو هرمز نگه کرد لب را ببست بدان کاسه ٔ زهریازید دست . فردوسی . ببینیم تا دست گردان سپهر در این جنگ سوی که یازد به مهر. فردوسی . همی دست یازید باید به خون بکین دو کشوربُدن رهنمون . فردوسی . سپهبد برآشفت چون پیل مست به پاسخ به شمشیر یازید دست . فردوسی . سیاووش از بهر پیمان که بست سوی تیغ ونیزه نیازید دست . فردوسی . چو تاج بزرگی به چنگ آیدش به کین دست یازد که ننگ آیدش . فردوسی . که هرگز مبادا چنین تاجور که اودست یازد به خون پدر. فردوسی . بگفتار ناپاکدل رهنمون همی دست یازند خویشان به خون . فردوسی . کنون من شوم در شب تیره گون یکی دست یازم بر ایشان به خون . فردوسی . به ایران همی دست یازد به بد بدین کار تیمار داری سزد. فردوسی . از این سو در پهلوان راببست وزان سو بر چاره یازید دست . فردوسی . به زور کیانی بیازید دست (هوشنگ ) جهانسوز مار از جهانجوی جست . فردوسی . به چین و به مکران زمین دست یاز به هر کس فرستاده و نامه ساز. فردوسی . چو همسایه آمد به خیمه درون بدانست کو دست یازد به خون . فردوسی . ز دستور ایران بپرسید شاه که بدخواه را گرنشانی بگاه شود در نوازش بدینگونه مست که بیهوده یازد به جان تو دست . فردوسی . چنان بدکه ضحاک جادوپرست از ایران به جان تو یازید دست . فردوسی . اگر ما به گستهم یازیم دست به گیتی نیابیم جای نشست . فردوسی . به سماعی که بدیع است کنون دست بنه به نبیدی که لطیف است کنون دست بیاز. منوچهری . عشق بازیدن چنان شطرنج بازیدن بود عاشقا گر دل نبازی دست سوی او میاز. منوچهری . پادشاه ضابط باید چون ملکی و بقعتی بگیرد و آن را ضبط نتواند کرد زود دست به مملکت دیگر یازد. (تاریخ بیهقی ). و گرنه نیازم بدین کار دست بر آتش نهم دفترم هرچه هست . اسدی (گرشاسبنامه ). سپهبد درآمد به زانو نشست بدید آن کمان را بیازید دست . اسدی (گرشاسب نامه ). ملک مصر به ساره طمع کرد تا قدرت خدای تعالی بدید که چون خواستی که دست به وی یازد دست وی خشک شد. (مجمل التواریخ و القصص ). ز نخل میوه توان چید چون بیازی دست ز بید کرم توان یافت چون بجنبد باد. خاقانی . طبقات مردم از صدق یقین و خلوص اعتقاد دست به مبایعه ٔ او یازیدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٩٢). به طاعت و تباعت دست به صفقه ٔبیعت یازیدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٣٩). و دانست که اجل دست به گریبان او یازیده است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). چو تهی کرد سفره و کوزه دست یازد به چادر و موزه . اوحدی . ز غیرت برآشفت چون پیل مست پی خواهش نیزه یازید دست . هاتفی . به خیال تاراج و یغما و اندیشه ٔ غلبه و استیلا دست به استعمال سیف و سنان و تیر و کمان یازیدند. (حبیب السیر جزو سیم از ج ٣ ص ١٦٠). - کف یازیدن ؛ دست یازیدن : به دربای آن سرو یازنده بالا کف راد خود را سوی کیسه یازی . سوزنی . - گردن طمع یازیدن ؛ قصد تجاوز داشتن : به ولایت بست و آن نواحی گردن طمع می یازید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). - ◄ گردن کشی و نافرمانی کردن : بدان تا بدانستی آن نابکار که گردن نیازد ابا شهریار. دقیقی . - نیش یازیدن ؛ دراز کردن نیش : به دولت تو از این پس به چرخ دون با ما نه نیش یازد عقرب نه کج رود خرچنگ . جمال الدین عبدالرزاق . ◄ دراز ساختن . (نسخه ای از برهان ). دراز کردن . پیش تر بردن . از جای خود کشیدن (در معنی متعدی ). از محل خود برآوردن . برآوردن و بالابردن به قصد زدن چنانکه تیغی از نیام : یکی تیغ یازید کو را زند سر نامدارش به خاک افکند. فردوسی . بروز رزم بود او را دو کار اندر صف هیجا یکی یازیدن نیزه یکی آهختن خنجر. معزی . ◄ کشیدن . (رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). خویشتن را در گذاشتن به درازا. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). ممتد شدن . کشیده شدن . خود را کشیدن : بدو گفت رستم که گرز گران چو یازد ز بازوی گندآوران نماند دل سنگ و سندان درست بر و یال کوبنده باید نخست . فردوسی . نشسته بیازید و دستش گرفت ازومانده پرموده اندر شگفت . فردوسی (شاهنامه ج ٥ ص ٢٢٨٣). ◄ تمطی . (صراح ) (دستور اللغة). کش و قوس رفتن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): التمدد؛ بیازیدن . (تاج المصادر بیهقی ). کشاله شدن ؛ التمطی ؛ خویشتن یازیدن . (تاج المصادر بیهقی ). تمدد؛ خویشتن یازیدن . (مصادر زوزنی ). مطواء؛ یازیدن به دست . (زمخشری ). ثوباء؛ یازیدن به دهان . (زمخشری ) . هر اندامی که یک چندی اندر یک حال بماند رنجه شود. و از آن کار و ازآن حال سیر آید و یازیدن سازد و این یازیدن را به تازی تمطی گویند و اصحاب حدود گفته اند که تمطی راحت جستن عصبهاست پس هرگاه که مردم در بعض اوقات خواب آلوده شود عصبها در آن حالت دهان را و سینه را به یازیدن گیرد از بهر آنکه دماغ از کار فرمودن حالتهاء پنجگانه ٔ ظاهر که سمع بصر و شم و ذوق و لمس است و از بعض حالتهاء باطن چون ذکر و فکر و تمیز مانده گردد در استعمال آسایش طلب کند از آن تمطی میسر شود. (ذخیره ٔخوارزمشاهی ). ◄ نمو نمودن . (انجمن آرا) (آنندراج ). بالیدن درخت . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). یازیدن درخت ؛ بالیدن آن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ پیمودن . (رشیدی ) .