یازنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یازنده . [ زَ دَ / دِ ] (نف ) بقصد کاری دست درازکننده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). قصد و آهنگ و اراده کننده . (برهان ). قصدکننده . (سروری ) : وزان پس چنین گفت بهرام را که هرکس که جویا بود کام را چو در خور بجوید بیابد همان دراز است یازنده دست زمان . فردوسی . هر سعادت کز وجود سعداکبر فایض است سوی ذات او چو جان سوی خرد یازنده باد. ابن یمین . ◄ کشنده . - یازنده سر ؛ سرکش : بترسیدکز وی رسد پیشتر جهانگیر بهرام یازنده سر. فردوسی . ◄ دراز. طولانی . ممتد. ممدود. کشیده : یازنده شبی از غم او آنکه درست است از تنگ دلی جامه کند لخته و پاره . خسروی (از لغت فرس ص ٥١٢). شد آکنده بلورین بازوانش چو یازنده کمند گیسوانش . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). در زمی اندر نگر که چرخ همی با شب یازنده کار زار کند. ناصرخسرو. یازنده تر از روزشماری ای شب تاریکتر ار زلف نگاری ای شب . معزی . ◄ نموکننده . بالنده . (یاد داشت به خط مرحوم دهخدا) : همان سرو یازنده شد چون کمان ندارم گران گر سرآید زمان . فردوسی . گشت یازنده چو اندر شب مهتاب خیار. سوزنی . به دربای آن سرو یازنده بالا کف راد خود را سوی کیسه یازی . سوزنی . ◄ حرکت کننده . جنبش کننده . (رشیدی ). ◄ درازکننده در خرامنده . متمایل ؛ اُسد؛ شیر یازنده . (منتهی الارب ).