گیا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
گیاه شناسی<br>
(اِ.) مخفف گیاه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) مخفف گیاه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گیا. [ گ َ ] (اِخ ) شهری است در هند که در ناحیه ٔ بهار و اوریسا در کنار رود فالگور یکی از شعب گنگ قرار دارد و سکنه ٔ آن ٨٨٠٠٠ تن است . صنایع ابریشم بافی آن معروف است . گیا یکی از شهرهای مقدس هندیها است . که سابقه ٔ تاریخی دارد و در این شهر ساکیامونی در قرن ششم میلادی عقاید خود را بیان کرده است . معبدی که ساکیامونی درآن موعظه میکرده هم اکنون زیارتگاه مردم هند است .
گیا. (اِ) مخفف گیاه است که علف باشد. (برهان قاطع) (فرهنگ نظام ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ) (فرهنگ شعوری ج ٢ ص ٣٠٨). علف ستوران . (صحاح الفرس ). علف هرزه و خودرو.سبزه . نبات . رستنی . بررسته . گیاغ . عشب : نهان شاه در خانه ٔ آسیا نشست از بر خشک لختی گیا. فردوسی . که دانست هرگز که سروبلند به باغ از گیا یافت خواهد گزند. فردوسی . خورش گور و پوشش هم از چرم گور گیا خورد گاهی و گاه آب شور. فردوسی . باد را کیمیای سوده که داد که از او زرّ ساو گشت گیا . فرخی . زین هردو زمین هرچه گیا روید تاحشر بیخش همه روین بود و شاخ طبرخون . عنصری (از لغت فرس ). آنجا که حسام تو نماید روی از خون عدو شود گیا روین . عسجدی (از لغت فرس ). زمینی ز راغن بسختی چو سنگ نه آرامگاه و نه آب و گیا. بهرامی (از لغت فرس ). گیا هرچند خود روید به بستان دهندش آب در سایه ٔگلستان . (ویس و رامین ). بدین کوه تنها نشستت چراست چه چیزست خوردت چو پوشش گیاست . اسدی . چو دیدی که گیتی ندارد بها از او بس بود خورد و پوشش گیا. اسدی . همه خاک او نرم چون توتیا برو مردمی رسته همچون گیا. اسدی . و جانور هست که مرا او را خود شیر نیست البته همان ساعت که بزاید گیا خورد. (جامع الحکمتین ص ٢٠٤). گاو را گرچه گیا نیست چو لوزینه ٔ تر بِه ْ گوارد به همه حال ز لوزینه گیاش . ناصرخسرو. بن این جهان بی گمان چون گیاست جز این مردمان را که دانی خطاست . ناصرخسرو. گیا سوی هشیار پیغمبر است که با خالق و خلق پاک آشنا است . ناصرخسرو. گردون چو مرغزار و مه نو بر او چو داس گفتی و آفتاب همی بدرود گیا. امیرمعزی (از صحاح الفرس ). بر مهان نشوم ور شوم چو خاک مهین غم کیا نخورم ور خورم به کوه گیا. خاقانی . یا کلاهی کز گیا بافد شبان بر سر تاج کیان خواهم فشاند. خاقانی . زهی صدری که خصمت را گیا نفرین همی خواند نگر تا آنکه جان دارد چه نفرین بر زبان راند. خاقانی . کسی کو نهد دل به مشتی گیا نگردد به گرد تو چون آسیا. نظامی . گیا را زیر نعل آهسته میسفت در آن آهستگی آهسته میگفت . نظامی . بیخ تخم گیا طلب میکرد اندک اندک به جای نان میخورد. نظامی . من تشنه جان سپردم آنگه چه سود دارد آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را. سعدی . رجوع به گیاه شود. ترکیب ها: - اجل گیا . اشترگیا. بیدگیا. ترش گیا. خرس گیا. زرگیا. زهرگیا. شترگیا. شیرگیا. گندگیا. گورگیا. مردم گیا. مهرگیاه . موی گیا. نوش گیا. مارگیا. رجوع به ذیل هریک از این ترکیبات شود. ◄ محوطه ٔ ده . (برهان قاطع). بسیاری از نامهای دیه های گیلان و مازندران به «گیا» ختم شود بنام مؤسس و بانی آن دیه . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ).