گی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گِ) [ انگ. ] (اِ.) مرد، ولگرد، یارو. در جمع به معنای همجنس بازان مذکر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گِ) [ انگ. ] (اِ.) مرد، ولگرد، یارو. در جمع به معنای همجنس بازان مذکر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گی . (اِخ ) (گی لوساک ) ژزف لوئی . دانشمند فیزیک و شیمیدان فرانسوی که به سال ١٧٧٨ در سن لئونار دو نوبلا به دنیا آمد. در سال ١٨٠٤ قانون انبساطگازها را کشف کرد. دو بار با بالن به هوا رفت، یکی در سال ١٨٠٤ به اتفاق بیوت تا ارتفاع ٤٠٠٠متری زمین و دیگر بار سه هفته بعد که بتنهایی تا ارتفاع ٧٠١٦متری بالا رفت . منظور وی از این صعودها، ثابت کردن این مسئله بود که : دوری از زمین موجب کاهش جاذبه ٔ میدان مغناطیسی آن میگردد. گی لوساک در سال ١٨٠٦ به عضویت آکادمی فرانسه انتخاب شد ودر ١٨٠٩ استاد فیزیک در دانشکده ٔ علوم و استاد شیمی در مدرسه ٔ پولی تکنیک گردید. در سال ١٨٠٩ به اتفاق تنار، فلز بر و اسید فلوبریک را کشف کرد. و تحقیقاتی را که درباره ٔ پیل، الکل ها، اسیدها و تجزیه ٔ گیاهی و جانوری انجام داد انتشار یافت . وی در سال ١٨١٥م . سیانوژن و اسید پروسیک را کشف کرد و تحقیقات وی درباره ٔ پیل، الکل ها، اسیدها و آزمایشهای گیاهی و جانورشناسی و خاطرات وی انتشار یافت . وی به سال ١٨٥٠م . درگذشت . (از لاروس بزرگ ).
گی . [ گ َ/ گ ِ ] (اِخ ) نام قریه ای از قرای اصفهان و در کتاب پهلوی شهرهای ایران به همین صورت ضبط شده است و مورخان اسلامی و اروپایی همچون ابن رسته و مافروخی و یاقوت و خطیب بغدادی و لسترنج آن را به صورت جی معرب ساخته اند. رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص ٤٣٩، ٣٤٢ و الاعلاق النفیسه ابن رسته ص ١٥٢ و سرزمینهای خلافت شرقی لسترنج ترجمه ٔ فارسی ص ٢١٩ شود. تحریر دیگر آن ژی باشد. (برهان قاطع). و مدینة الیهودیه نیز گفته اند. (مجمل التواریخ و القصص ص ٤٣٩). رجوع به جی شود.
گی . (اِ) گه و گوه . غایط. سرگین در لهجه ٔ طبرستان و گیلک و الوار. (آنندراج ) (انجمن آرا). در مازندران و خراسان و لری به جای لفظ گه به معنی فضله استعمال شود. (فرهنگ نظام ) : کس چو آن را بعرض کیر رساند کیر گفتا که خایه گی مخره . (از آنندراج ). در خراسان بویژه در سبزوار این لهجه ٔ محلی متداول است . ◄ (پسوند) هرگاه کلمه ای به هاء مختفی یا غیرملفوظ ختم گردد و یای نسبت به آخر آن بیفزایند به جای هاء، گاف آورند و کلمه روی هم رفته معنی حاصل مصدری دهد آنگاه «گی » به صورت مزید مؤخری بدینسان درآید : آزادگی . آزردگی . آمادگی . آگندگی . بافندگی . بخشودگی . بردگی . بندگی . بیچارگی . بی دایگی . بیگانگی . بی مایگی . تابندگی .تیرگی . خانگی . خوانندگی . خواهندگی . خیمگی . دیوانگی .ریسندگی . سرپنجگی و جز اینها. رجوع به هر یک از کلمه های مذکور و «ی » حاصل مصدری شود.