گژ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گَ) (ص.) کج، منحنی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گَ) (ص.) کج، منحنی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گژ. [ گ َ ژَ ] (اِخ ) ناحیتی در هند طبق قول «سنگهت ». رجوع به تحقیق ماللهند بیرونی ص ١٥٣ شود.
گژ. [ گ َ ] (ص ) کج . منحنی : حال با گژ کمان راست کند کار جهان راستی تیرش گژی کند اندر جگرا. شاکر بخاری (از شرح احوال و آثار رودکی تألیف سعید نفیسی ص ١١٧٨). به چیزی که آید کسی را زمان بپیچد دلش گژ بگردد کمان . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٦ ص ١٧٣٦). ورجوع به فهرست ولف شود.