گچی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گچی . [ گ َ ] (ص نسبی ) منسوب به گچ . - شمع گچی ؛ در مقابل شمعپهن . ◄ فروشنده ٔ گچ .
گچی . [ گ َ ](اِخ ) ابومسلم . پدر او به بصره آمده و خانه ای بساخت به گچ و آجر و به بنایان میگفت : گچ گچ ؛ یعنی گچ به کار برید و از این رو نام گچی بدو ماند. ابومسلم از بزرگان محدثین و عالیةالاسناد است . از اوست : کتاب السنن . کتاب المسند. (الفهرست ابن الندیم چ تجدد ص ٢٨٨).
گچی . [ گ َ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش صومای شهرستان ارومیه، ٨٥٠٠گزی جنوب خاوری هشتیان و ٦٠٠٠گزی خاور راه ارابه رو گنبد به هشتیان . دامنه، سردسیر سالم و سکنه ٔ آن ٢٥٩ تن . آب آن از چشمه . محصول آن غلات و توتون . شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان جاجیم بافی است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).