گویان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گویان . (نف، ق ) صفت فاعلی از گفتن . گوینده . ◄ در حال گفتن : برفتند گویان به ایوان شاه یکی گفت خورشید گم کرد راه . فردوسی . پس ایستاد در کشاکش امر و نهی استرجاع کنان یعنی گویان، که انا ﷲ و انا الیه راجعون . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٠). همواره بوستان امیدت شکفته باد سعدی دعای خیر تو گویان چو بلبلی . سعدی . متهلف بود و پویان، و مترصد و جویان و برحسب واقعه، گویان . (گلستان ).
گویان . (اِخ ) دهی است از دهستان طارم بالا بخش سیردان شهرستان زنجان .واقع در ٥٢هزارگزی شمال باختری سیردان و ١٦هزارگزی راه عمومی . در محلی کوهستانی و هوای آن سردسیر و سکنه ٔ آن ٧٧ تن است . آب آن از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان قالیچه و گلیم بافی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).
گویان . (اِخ ) یاقوت نویسد: نام یکی از اعمال نیشابوراست که مردم خراسان آن را گویان گویند و معرب آن جوین باشد. (معجم البلدان ). رجوع به جوین و گوین شود.