گوی گریبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوی گریبان . [ ی ِ گ َ ] (ترکیب اضافی ) تکمه ٔ گریبان است که در حلقه اندازند تا بسته شود. (برهان قاطع) (بهار عجم ) (آنندراج ) (غیاث اللغات ). دکمه ٔ یقه : گوی گریبان تو چون بنماید فروغ زرین پردر شود دامن روح الامین . خاقانی . از نشاط آستین بوس امیرالمؤمنین سعد اکبر بین مرا گوی گریبان آمده . خاقانی . زری که گوی گریبان جبرئیل سزد رکاب پای شیاطین مکن که نیست سزا. خاقانی . دشمنی کز تو گریزان میدود بر سر چو گوی آید از گوی گریبانش ندا اَیْن َ المَفَر. کمال اسماعیل . با اهل هنر گوی گریبان بگشای وز نااهلان تمام دامن درکش . حافظ. موج خیابان سرو قطره ٔ خون تذور آه پریشان من گوی گریبان او. حکیم زلالی (از آنندراج ).