گوی ساکن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوی ساکن . [ ی ِ ک ِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب ) کنایه از کره ٔ زمین است . (برهان قاطع). کره ٔ زمین . (ناظم الاطباء). ◄ نقطه هایی را گویند که بر خط گذارند. (برهان قاطع). نقطه . عجمه . نقطه که بر زبر یا زیر حروف نهند تشخیص حروف مشابه را چنانکه نقطه ٔ «ب » و «ج » و غیره : از حرف صولجان وش، زیرش دو گوی ساکن آمدچو صفر مفلس، وز صفر شد توانگر. خاقانی .