گوژ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوژ. (ص ) خمیده . خوهل . کج . چفته . دوتا. گوز. کوز. دوتو. به خم . کمانی . اَحْدَب . اَهْتَاء. اَحْجَن . (منتهی الارب ) : چو چوگان کند گوژ بالای راست ز کار زنان چند گونه بلاست . فردوسی . بیامد پرامّیددل پهلوان زبهر پسر گوژ گشته نوان . فردوسی . مرا روزگار این چنین گوژ کرد دل بی امید و سری پر ز درد. فردوسی . میران بر او همچو الف راست برآیند گردند ز بس خدمت او گوژتر از دال . فرخی . گفتم که گوژ کرد مرا قدت ای رفیق گفتا رفیق تیر که باشد به جز کمان ؟ فرخی . حاسدم گوید چرا بر من به یک گفتار من گوژ گشتی چون کمان و تیر گشتی در کمین . منوچهری . برِ سیب لعل و رخ برگ زرد تن شاخ کوژ و و دم باد سرد. اسدی (گرشاسب نامه ص ٢٤). ز اشک دیده در آبم چو شاخ نیلوفر کبودسینه و لرزان و زرد و گوژ و نزار. مسعودسعد. پشت دلم از بس که جفا کردی و جنگ چون زلف تو کوژ گشت و چون چشم تو تنگ . ادیب صابر. چو گندم گوژ و چون جو زردم از تو جوی ناخورده گندم خوردم از تو. نظامی . بزن تیری بدین گوژ کمان پشت که چندین پشت بر پشت تو را کشت . نظامی . ◄ (اِ) همان گوز است که باد اسفل باشد. (آنندراج ). ◄ زنبورعسل . کبت . نحل . رجوع به گوژانگبین شود.