گوش ماهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوش ماهی . (اِ مرکب ) صدف را می گویند و آن غلاف مروارید است . (برهان ). نوعی است از صدف که به گوش ماهی ماند. (رشیدی ). گوش دریا. (آنندراج ). حَرج . (مهذب الاسماء). ذَبل . (منتهی الارب ). صدف . (بحر الجواهر). مِنقاف، نوعی گوش ماهی . (از المنجد). وَدع . وَدَع . (بحرالجواهر) : مرا یک گوش ماهی بس کند جای دهان مار چون سازم نشیمن . خاقانی . من و گوشه ٔ کهتر از گوش ماهی که گیتی چو دریا مشوش فتاده است . خاقانی . چنان تنگی در او از جوش ماهی که نبود جای دُر در گوش ماهی . سلیم (از آنندراج ). شد از موج آن بیکران بحر قیر پر از گوش ماهی هزارآبگیر. ملاعبداﷲ هاتفی (از آنندراج ). ◄ پیاله که از صدف سازند. (برهان ). پیاله ٔ صدفی . (رشیدی ). پیاله ٔ شراب ازصدف . (از مجموعه ٔ مترادفات ص ٨٣) : یک گوش ماهی از همه کس بیش ده مرا تا بحر سینه جیفه ٔ سودا برافکند. خاقانی . یک گوش ماهیی بده از می که حاضرند دریاکشان ره زده عطشان صبحگاه . خاقانی . باده به گوش ماهیی بیش مده که در جهان هیچ نهنگ بحرکش نیست سزای صبحدم . خاقانی .