گوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) باد صداداری که از مخرج انسان خارج میشود، تیز، ضرطه. ؛ ~ چه ربطی به شقیقه دارد کنایه از: دو چیز نامتجانس و نامربوط، جواب حرف نامربوط. ؛گنده ~ی کردن ادعا کردن، تفاخر بی اصل و اساس کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گُ) (اِ.) چشم، عین.
(گَ) (اِ.) گردو، جوز.
(اِ.) باد صداداری که از مخرج انسان خارج میشود، تیز، ضرطه. ؛ ~ چه ربطی به شقیقه دارد کنایه از: دو چیز نامتجانس و نامربوط، جواب حرف نامربوط. ؛گنده ~ی کردن ادعا کردن، تفاخر بی اصل و اساس کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوز. [ گ َ / گُو ] (اِ) گردکان را گویند، و معرب آن جوزاست . (برهان ). پهلوی گوز «تاوادیا ١٦١»، گوچ «اونوالا ١٠١»، کردی گوز، گویز «ژابا ص ٣٦٩»، طبری اقوز، مازندرانی کنونی جوز «واژه نامه ٤١»، گیلکی آقوز، شهمیرزادی خوز، معرب آن جوز (= جوگلانس رگیا، لاتینی ) «ثابتی ١٧٦، ٢١٠». (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). بالضم و واو مجهول، چارمغز، و معرب آن جوز است، و در فرهنگ به فتح گاف گفته، در اصل به معنی گرد و غنده است و چارمغز چون گرد و غنده است بدین مناسبت گوز گویند. (رشیدی ) : آنجا که پتک باید خایسک بیهده ست گوز است خواجه سنگین مغز آهنین سفال . منجیک (از لغت فرس : خایسک ). ز زیتون و از گوز و از میوه دار که هر مهرگان شاخ بودی به بار. فردوسی . بتکوب ؛ ریچالی است که از مغز گوز و سیر و ماست کنند و ترش باشد. (فرهنگ اسدی نخجوانی ). دیوت از راه ببرده ست بفرمای هلا تات زیر شجر گوز بسوزند سپند. ناصرخسرو. چنانک در هر باغی درخت گوز و ترنج و نارنج و انگور و انجیر و مانند این ... باشد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٣٠). از پی خرس حرص و موش طمع گاه گوز و گهی پنیر مباش . سنائی . هست آسمان چو سفره و خورشید قرص او انجم چو گوزو مه چو پنیر اندر آسمان . سوزنی . ◄ درخت گوز. درخت گردکان . ضبر [ ض َ /ض َ ب ِ ] : کاین فاخته زین گوز و دگر فاخته زآن گوز بر قافیه ٔ خوب همی خواند اشعار. منوچهری (دیوان چ ٢ ص ١٧٤). - امثال : چو نتوانی نشاندن گوز و خرما نباید بید و سنجد را فکندن . ناصرخسرو (از امثال و حکم ج ٢ ص ٦٥٩). گوز بر پشت قبه کی پاید ؟ سنایی (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٢٩). منه دل بر سرای دهر سعدی که بر گنبد نخواهد ماند این گوز. سعدی (غزلیات ). - گوز ارغ ؛ گردوی پوسیده ٔ گندیده . (ناظم الاطباء). - گوز باختن ؛ گردوبازی کردن . - گوز بر گنبد افشاندن (فشاندن ) ؛ کار عبث و بیهوده کردن : تو با این سپه پیش من رانده ای همی گوز بر گنبد افشانده ای . فردوسی . گوز بر گنبد ایچ کس نفشاند. سنایی (از امثال و حکم ج ٣ص ١٣٢٩). گوز بر گنبد فشان و روز همچون شب گذار یعنی از ظلمت میا بیرون چو مرغ شب پری . ادیب پیشاوری . - گوز بلغار ؛فندق . (ناظم الاطباء). - گوز پوده شکستن ؛ کار بی فایده کردن : این جوان را بگوئید تا... نابوده نجوید و گوز پوده نشکند. (سندبادنامه ص ١٨٥). - گوزکنا ؛ تاتوله و جوز ماثل . (ناظم الاطباء).
گوز. [ گُزْ ] (ترکی، اِ) به ضم اول و واو غیرملفوظ و سکون زاء معجمه، در ترکی چشم را گویند. (غیاث ) : آن یکی کز ترک بد گفت ای گوزوم من نمی خواهم عنب خواهم اوزوم . مولوی .
گوز. (اِ) بادی را گویند که با صدا از راه پایین برآید. (برهان ). به واو مجهول، بادی که از راه پایین به آواز برآید. (غیاث ). بادی که از راه اسفل برآید. گوزیدن مصدر آن و با لفظ زدن و دادن و جستن مستعمل . (آنندراج ). تیز. حباق . تلنگ . ضرطه : از این تاختن گوز و ریدن به راه نه دانگ و نه عز و نه نام و نه گاه . طیان . - امثال : بعد از گوزیدن گرد نشستن ؛ بعد از فوت چیزی به فکر نگاهداری آن افتادن . (فرهنگ نظام ). گوز داده تغار را شکسته، طلاق هم میخواهد . (امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٢٩). گوز کدبانو صدا ندارد ؛عیوب اغنیا و اقویا غالباً پوشیده ماند. (امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٢٩). گوز مده عود مسوز . (امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٢٩). - به گوز بند بودن ؛ سست و قابل پاره شدن بودن . (فرهنگ نظام ). - گنده گوزی کردن ؛ لافهای بزرگ زدن . (فرهنگ نظام ). - گوز به ریش ِ (به سبیل ِ، به دهن ِ) ؛ فحشی است . رجوع به فرهنگ نظام شود. - گوز دادن، گوز زدن ؛از راه پایین باد با صدا بیرون کردن . (ناظم الاطباء). - گوزکلافه کردن ؛ به مزاح، سخت بی چیز و بیکار بودن . (یادداشت مؤلف ). - گوز کندن ؛ لاف بسیار زدن . (فرهنگ نظام ). ظاهراً مصدر جعلی از گوزگند است . رجوع به گوزگند شود. ◄ (ص ) بد رانیز گفته اند که در مقابل نیک است، چه هرگاه گویند «با نغزان نغزی و با گوزان گوزی » مراد این باشد که بانیکان نیکی و با بدان بدی . (برهان ). قیاس شود با کردی گوز (شیطان، شرور، بد)«ژابا ص ٣٦٩»، استعمال مجازی است از معنی قبلی . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ چفته و دوتا.(لغت فرس ص ١٧٥). گوژ. خمیده : دلم پر آتش کردی و قد و قامت گوز فرازنامد هنگام مردمیت هنوز. آغاجی (از لغت فرس ). همیشه تو را جاودان باد روز به شادی و بدخواه را پشت گوز. فردوسی . جوان را شود گوز بالای راست ز کار زمان چند گونه بلاست . فردوسی . شده گوز بالای سرو سهی گرفته گل سرخ رنگ بهی . فردوسی . بدوگفت کای پشت بخت تو گوز کسی از شما زنده مانده ست نوز. اسدی . پیرزنی موی سیه کرده بود گفتمش ای مامک دیرینه روز موی به تلبیس سیه کرده ای راست نخواهد شدن این پشت گوز. (گلستان ). ◄ (اِ) بمعنی مقل هم آمده است و بهترین آن مقل ازرق است .و بعضی گویند نبات مقل است یعنی علف مقل و مقل صمغی است که از آن به هم می رسد. ◄ و به ترکی فصل پاییز باشد. (برهان ).