گورخر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گورخر. [ خ َ ] (اِ مرکب ) (از: گور + خر) به معنی خر صحرایی، چه گور به معنی صحرا و زمین هموار و دشت است .(غیاث اللغات ) (آنندراج ). خر وحشی و بیابانی . (ناظم الاطباء). گور. خرگور: اَبْتَر. اَخْدَری ّ. بَنات ُاَلاکْدَر. بَنات ُ صَعْدة؛ گورخران . جَأب ؛ گورخر درشت و سطبر. حمار وحش . حمار وحشی . دَیْدَب . صَتَع. صَدَع . عَیْثَمی ّ. عَیر. فَراء. (دهار). فَنّان . قَلَهْبَس ؛ گور کهنسال . قَهْبَلة؛ گورخر ماده . مِجْوَل، مِسْحَل، مسیَّح . مِشْحَج، شَحّاج، ناعِل، نَوْص، هَجیرة؛گورخر درشت و آکنده گوشت . (منتهی الارب ) : گورخران میمنه ها ساختند زاغان گلزار بپرداختند. منوچهری . گورخر درهمه ٔ دشت برافکنده به هم همه را دوخته پهلو و سر سینه و بر. فرخی . و گورخری در راه بگرفتند به کمند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥١٣). شاهزاده اسب برانگیخت و گورخر از پیش او بگریخت . (سندبادنامه ص ٢٥٢). در بیابان چو گورخر می تاخت بانگ می کرد و جفته می انداخت . سعدی (صاحبیه ). رجوع به گور شود.