گوده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوده . [ گُو دِ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای ششگانه ٔ بخش بستک شهرستان لار است .حدود و مشخصات آن به این قرار میباشد: از شمال به دهستانهای صحرای باغ و حومه ٔ لار، از جنوب به دهستانهای دژگان و لهزان و حومه و بستک، از خاور به دهستان رویدر و شهرستان بندرعباس و از باختر به دهستان صحرای باغ و قسمتی از دهستان بیرم محدود است . موقع آن جلگه ای میباشد. این دهستان در شمال بخش واقع شده و هوای آن گرم خشک است . آب مشروب آن از آب باران و چاه تأمین میشود. قسمتی از زراعت به وسیله ٔ قنات آبیاری می شود و بقیه دیمی است . محصولات آن عبارتند از: خرما، تنباکو و جزئی صیفی جات . شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان عبابافی و چادربافی است . دهستان از ١٤ آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده . جمعیت آن در حدود ٧٥٠٠ نفر است و قراء مهم آن عبارتند از: انوه، فتویه، ده هنگ، تدرویه و ده تل . شوسه ٔ لار به لنگر از قسمت باختری دهستان کشیده شده است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
گوده . [ دَ / دِ ] (اِ) در فرهنگ ترکی به معنی تن . (آنندراج ). ◄ میان و کمر. گرده . ◄ مغز و هسته . (ناظم الاطباء). - گوده به حرام (گوده حرام ) ؛ تنبل و کاهل و هیچکاره . (ناظم الاطباء). یعنی از حرام تن و توش به هم آورده . (آنندراج ) : حیف است که از دختر رز جویی کام کاین فاحشه باشد از ذوات اعلام تا کی سر خود به پای خم خواهی سود تا چند کشی منت این گوده حرام ؟ داراب بیک جویا (از آنندراج ).