گوایی دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوایی دادن . [ گ ُ دَ ] (مص مرکب ) گواهی دادن . اقرار کردن . اعتراف کردن : ز گردنده خورشید تا تیره خاک همان باد و آب آتش تابناک به هستی ّ یزدان گوایی دهند روان تو را آشنایی دهند. فردوسی . فرزند به درگاه فرستاد و همی داد بر بندگی خویش به یک باره گوایی . منوچهری (دیوان چ ١ ص ٨٣). چون یک سخن خطا بگویی بر جهل توآن دهد گوایی . ناصرخسرو. هر کس که برد به بصره خرما بر جهل خود او دهد گوایی . سنایی . دری کو را بود مهر خدایی دهد ناسفتگی بر وی گوایی . نظامی . او نیز به وجه بینوایی میداد بدان سخن گوایی . نظامی . تا به تو اقرار خدایی دهند بر عدم خویش گوایی دهند. نظامی . اگر ز حاتم طی شاعران سخن گویند دهند جمله گوایی براو به جود و سخا. معزی . ◄ احساس کردن و دریافتن کاری پیش از وقوع آن : دل من همی داد گفتی گوایی که باشد مرا روزی از تو جدایی بلی هرچه خواهد رسیدن به مردم بر آن دل دهد هر زمانی گوایی . فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٣٩٤). دلش میداد گویی این گوایی که خواهد بود جایی آشنایی . نظامی . بدان صورت که دل دادش گوایی خبر می داد از الهام خدایی . نظامی . و رجوع به گواهی دادن شود.