گوانجی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گُ) (ص مر.) دلیر، پهلوان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گُ) (ص مر.) دلیر، پهلوان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوانجی . [ گ َ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) (ظ. از: گوان (ج ِ گو) + جی، پسوند اتصاف، قیاس شود بامیانجی ) (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). دلیر و پهلوان . (برهان ). پهلوان . بهادر. (فهرست ولف ) : میان سخنها میانجی بوید مخواهید چیزی گوانجی بوید. فردوسی . چو شاپور مهتر گوانجی بود که اندر سخنها میانجی بود. (شاهنامه چ بروخیم ج ٩ ص ٢٧٦٤). به درگاه شاهت میانجی منم که در شهر ایران گوانجی منم . فردوسی . ◄ سپه سالار. (برهان ) (رشیدی ) (جهانگیری ). رجوع به گونجی شود.