گواز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گَ یا گُ) (اِ.)<BR>۱- چوبدستی که با آن گاو و خر را رانند.<BR>۲- هاون چوبین.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گَ یا گُ) (اِ.) ۱- چوبدستی که با آن گاو و خر را رانند. ۲- هاون چوبین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گواز. [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ژاوه رود بخش رزاب شهرستان سنندج که در ٣٦٠٠٠ گزی جنوب خاور رزآب و ٧٠٠٠ گزی شمال خاور پالنگان واقع شده است . هوای آن سرد و سکنه اش ٢٠٠ تن است . آب آن از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات، میوه جات، لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است . چشمه ٔ آب معدنی دارد و برای امراض جلدی مفید است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
گواز. [ گ َ / گ ُ ] (اِ)در اوستا گوازه : گو (گاو) + از (راندن ). گواز، لغةً به معنی گاو(ستور)ران . (فرهنگ ایران باستان ج ١ ص ١٨٦ حاشیه ٔ ٩). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). چوبی که بدان گاو و خر زنند، و خرگواز نیز گویندش . (لغت فرس چ اقبال ص ١٦٧). چوبدستی باشد که گاو و خر و سایر ستوران بدان برانند. (برهان ). شنگینه . (اوبهی ). جواز. غباز. غبازه : از گواز و تش و انگشته ٔ بهمان و فلان با تبرزین و دبوسی و رکاب کمری . کسایی (از لغت فرس چ اقبال ص ٤١٩). دوستان را بیافتی به مراد سر دشمن بکوفتی به گواز. فرخی (از لغت فرس چ اقبال ص ١٦٧) (در دیوان فرخی چ دبیرسیاقی ص ٢٠٠ به جای گواز، جواز آمده ). بشوی روی عروس ظفر ز گرد فتن بکوب تارک اعدای مملکت به گواز. شمس فخری (از جهانگیری و رشیدی ). و رجوع به خرگواز شود. ◄ هاون چوبین . (از برهان ) (آنندراج ). جواز معرب آن است . (از برهان ) (آنندراج ). هاون بزرگ چوبین که در آن شلتوک را کوبیده پوست از آن برگیرند ونیز برنج را سفید کنند. (ناظم الاطباء). ◄ و بالضم، تخم مرغ نیم پخته، و جوازق معرب آن، لیکن جواز و جوازق در کتب عربی ظاهر نشد بلکه از باب جیم ظاهر میشود که جواز فارسی باشد. (رشیدی ) (در برهان قاطع کوازه و در تاریخ بیهقی چ فیاض و غنی ص ٥٠٢ کواژه به این معنی آمده است ). رجوع به برهان قاطع چ معین ذیل کوازه شود.