گوا کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوا کردن . [ گ ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شاهد گرفتن . به شهادت خواستن : بدو گفت کین دختر خوب چهر به من ده به من بر گوا کن سپهر. فردوسی . گوا کرد بر خود خدا و رسول که دیگر نگردم به گرد فضول . فردوسی .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوا کردن . [ گ ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شاهد گرفتن . به شهادت خواستن : بدو گفت کین دختر خوب چهر به من ده به من بر گوا کن سپهر. فردوسی . گوا کرد بر خود خدا و رسول که دیگر نگردم به گرد فضول . فردوسی .