گنه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گنه . [ گ ُ ن َ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان قزل گچیلو از بخش ماه نشان شهرستان زنجان که در ٣٣ هزارگزی جنوب خاوری ماه نشان و ٣ هزارگزی راه عمومی واقع شده است . هوای آن سرد و سکنه اش ١٠٠ تن است . آب آن از رودخانه ٔ زنگین تأمین می شود. محصول آن غلات و انگور و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).
گنه . [ گ َ ن َ ] (اِخ ) مرکز بخش آلیه از ناحیه ٔ ویشی (در فرانسه ) در کنار آندلو دارای ٥٢٠٠ تن جمعیت .
گنه . [ گ ُ ن َه ْ ] (اِ) مخفف گناه . (آنندراج ) : اصحاب گنه را به گنه دیر بگیرد وآنگه که بگیرد زبر و زیر بگیرد. منوچهری . گنه و کاهلی خود به قضا بر چه نهی که چنین گفتن بی معنی کار سفهاست . ناصرخسرو. گویی که من ندانم چیزی و بی گناهم نیزت گنه چه باید چون خویشتن نکشتی ؟ ناصرخسرو (دیوان ص ٤٧٢). ای که گنه ازروزگار بینی وز جهل معادای روزگاری . ناصرخسرو. میکشدش چون گنه حادثه سیماب وار عادت سیماب گیر بی دل و جان زنده دار. خاقانی . باده تو خوردی گنه زهرچیست جرم تو کردی خلل دهر چیست ؟ نظامی . این گنه را که عذر داند خواست وین تحکم به مذهب که رواست ؟ اوحدی . لب از ترشح می پاک کن برای خدا که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد. حافظ. و رجوع به گناه شود. - امثال : گنه بر شبان است نه بر رمه . ادیب (از امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٢٧). گنه را عذر شوید جامه را آب . ویس و رامین (از امثال و حکم دهخداج ٣ ص ١٣٢٧). گنه چشمان کرن دل مبتلا بی . بابا طاهر. گنه یک تن ویرانی یک شهر بود . فرخی (از امثال و حکم دهخداج ٣ ص ١٣٢٨). گر گنه از کور زاید جرم چون بر کر نهیم ؟ سنائی (از امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٠٢). - باگنه ؛ گناهکار. - بی گنه ؛ کسی که مرتکب گناه نشده است : دشمن عاقلان بی گنهند زآنکه خود جاهل و گنهکارند. ناصرخسرو. بی گنهی تات کار پیش نیاید وآنگه کت تب گلو گرفت گنهکار. ناصرخسرو. بی گنه از خانه به رویم کشید موی کشان بر سرکویم کشید. نظامی . چار سال است کز ستمکاری داردم بی گنه بدین خواری . نظامی . رسد کشور بی گنه را گزند. (بوستان ). - بی گنهی ؛ گناه نداشتن : نبود ایچ مرا با بتم عتیب مرا بی گنهی کرد شیب شیب . عماره . - پرگنه ؛ بسیارگناه . کسی که گناه بسیار کرده است .